غمِ دی رفته و غمهای بهار آمده است.


انگار قلبم آدامس نعنایی خورده. بعد یه لیوان آبه یخ دادی دستش. رفته تو فریزر. کناره بسته سبزی خورشتی. منتظره نزدیک سال تحویل بشه، بشینه کنارم. بگه خُب خانوم، ببینم اینجا چی داریم؟!
بعد دونه دونه آدمها رو بیاره بیرون. به نمونه کوچیک شده مامان و بابا و خواهرم نگاه کنم و بذارمشون بالای مجلس. این وسط، بعضی ها رو محترمانه بیرون میکنم. میگم جا نداریم. صندلی کمه. سرِ پا می‌مونن، پاهاشون خسته میشه. راه زیاده. کوو تا سیصد و شصت و پنج روز آینده؟
اصلا میگم میوه کم آوردیم، دخل و خرجمون بهم نمیخوره. بفرمائید تا سره فرصت.
بعد میشینم. زل میزنم به فرش. چک میکنم که هنوز هم، رنگِ زرشکی کنارِ کرمی نیست و بعد که سال نو شد. یه لبخند و یه بسم الله.

پ.ن: کور خوندی اگه فکر می‌کنی در موردت می‌نویسم. فقط .. سال نوت مبارک.
سال نوی شما هم مبارک.

29 اسفندِ 95
12:36 شب


+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید
متاسفانه به علت عملیات بروزرسانی، موقتا امکان ارسال نظر و نظرسنجی مطالب غیر فعال می باشد.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
.
من نه شاعرم نه نویسنده . نه می‌شوم . شاعرها و نویسنده‌ها از همه‌چیز می‌نویسند . از همه‌چیز می‌نویسند و از نوشتن‌شان نان می‌خورند . من امّا فقط از تو می‌نویسم . فقط از تو می‌نویسم و با نوشتن‌ام خون دل می‌خورم .

{ فرشید فرهادی }

---------

حرفهاتون خونده میشه ولی کسی نمیبینه. نظراتُ میگم ..

باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان