ابر میبارد و من .. من؟ هیچی ..

شبیه فرار نیست. هیچ رقمه! بیشتر شبیه چنگ زدنه .. با ناخن های بلندی که هنوز روی پوستِ کنارشان کمی لاکِ خاکستری مونده. 

باید با چنگ و دندان نگهش داشت. خیالِ خوش رو میگم! باید نگهش داشت. ولی از آخرین باری که خواستم با چنگ و دندون نگهش دارم، تنش زخمی شده. جای ناخن هست .. خراش برداشته .. یه دلخوشیِ خراشدارِ نصفه ..

ولی همین رو هم بعضیا ندارن. همین بعضیایی که از فلان روز دلخورن .. همونایی که چشمهای مهربون دارن و بیشتر از هر چیزی نگرانشونی .. قرار بود یه تیکه از این دلخوشی، سبز باشه .. درخت داشته باشه .‌. با خاطره های بچگی تووی برکه ی زلال .. با اون درخت توت بزرگ بالای سرش و اون همه شاپرک ..

ولی یه دستی اومد و این خیاله خوشه سبز و پر شاپرک رو برداشت .. دستی که صداش میکردن خستگیِ بعد از کار ..


+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
.
من نه شاعرم نه نویسنده . نه می‌شوم . شاعرها و نویسنده‌ها از همه‌چیز می‌نویسند . از همه‌چیز می‌نویسند و از نوشتن‌شان نان می‌خورند . من امّا فقط از تو می‌نویسم . فقط از تو می‌نویسم و با نوشتن‌ام خون دل می‌خورم .

{ فرشید فرهادی }

باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان