فردای شبی که یک دقیقه بیشتر بود ..

دیشب نمیدونم آسمون چِش بود .. گلوش از بغض، درد گرفته بود ولی ساکت بود .. عین وقتایی که چشمات سرخ میشه و اشکات نمیاد، صورتش بنفش و سفید بود و نَمِش درنمیومد .. اما امروز هوا مثل عیده .. ولی یکم دلگیرتر .. زمستون هم اومد .. آدم یاد انشاهای دوره راهنمایی میفته ..

امروز انگار کلمه هایی که از دهن میاد بیرون، جامد میشه .. سین کلمه سلامِ اول صبحتُ میبینی .. دوباره فکر میکنی که زمان چقدر مزخرفه .. چقدر از بعد چهارم بدت میاد .. که همین یک دقیقه پیش، معنیِ گذشته میده .. همین یک ثانیه پیش معنی گذشته میده ..

یجوری خودمُ با زمستون عجین میدونم که اگه بذاریم زیر آفتاب،ذوب میشم .. ولی چه فایده؟ آسمون که بغضش نمیترکه .. ولی حق داره .. بین این همه آدم .. خودِ من بین سه نفر هم بغضمُ نمیشکنم چه برسه به این همه آدم ..

+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
.
من نه شاعرم نه نویسنده . نه می‌شوم . شاعرها و نویسنده‌ها از همه‌چیز می‌نویسند . از همه‌چیز می‌نویسند و از نوشتن‌شان نان می‌خورند . من امّا فقط از تو می‌نویسم . فقط از تو می‌نویسم و با نوشتن‌ام خون دل می‌خورم .

{ فرشید فرهادی }

باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان