سوم شخص مفرد

یادمه سینا یه انیمیشن داشت. غارنشینان. به دور از کیفیت ناجورش واسه خاطر حذف مواردی .. یه اتفاقی افتاد.
همه دور اون پسر جمع شده بودن و به داستانش گوش میکردن. یهو گفت دختره افتاد پایین .. همه از جاشون بلند شدن که برن. عادت کرده بودن تهه داستانها با مرگ باشه .. با نرسیدن به آرزو .. با "خواست بره سراغ رویاهاش و مرد" .. با "دوست داشت متفاوت باشه و مرد" .. با "به حرف همه گوش کرد، بیخیال خواسته هاش شد و زنده موند".
ولی پسر یه چیز تازه گفت .. و بقیه دوباره نشستن ..
عادت کردیم به آخرای داستان هامون .. به نرسیدن هامون .. که هردفعه میای تلاش کنی یه صدایی از تووی تاریکی میگه "تو که این همه نرسیدی .. این هم روش" ..
ولی کسی نیست بعد از نفس گرفتن، یه تیکه جدید از داستان رو شروع کنه .. با اشتیاق در حالیکه چهارزانو نشستی غرق حرفهاش بشی ..
یه راوی نداریم که چیزی بگه ..
یکی یه چیزی بگه ..
حتی اگه نفس گرفتنش واسه گفتن جمله بعدی یه ماه طول بشه ..یه چیزی بگه .. همه دارن بلند میشن .. دارن میرن ..
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
.
من نه شاعرم نه نویسنده . نه می‌شوم . شاعرها و نویسنده‌ها از همه‌چیز می‌نویسند . از همه‌چیز می‌نویسند و از نوشتن‌شان نان می‌خورند . من امّا فقط از تو می‌نویسم . فقط از تو می‌نویسم و با نوشتن‌ام خون دل می‌خورم .

{ فرشید فرهادی }

باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان