دهگان سنمون یکی رفت بالاتر

همه منتظر بودن .. بیشتر از همه سهیل .. چشمش بدجوری کیک پاندا رو گرفته بود .. کیکی که مامان چندبار گفت والا من گفتم سیاه و سفید نمیدونم چرا قهوه ای و سفید زده .. و هر بار میگفتم اشکال نداره حالا :)
همه به منه خم شده روی کیک نگاه میکردن که از پس قاب گرد عینک و چندتار موی فر شده زل زده بودم به عدد روی کیک .. آرزو .. فوت کردن شمع .. خاطرجمعی از برآورده نشدنش ..
آرزو کردن فقط دوتا حسن داره .. یکی اینکه بفهمی هنوز دلت نمرده و الکتروکاردیوگرام قلبت خط صاف نیست .. یکی هم اینکه بفهمی باید به چه چیزهایی برسی .. وگرنه فرشته ی سفیدپوشی نیست که نوت برداری کنه از خواسته هات ..
یکی سرفه کرد .. الکی خنده کردم و گفتم نمیدونم چه آرزویی دارم ..
بعد چشامو بستم و کلمه ای رو گفتم که چندساله شده ذکرم .. حتی شاید بیشتر از "مامان" گفتنهای تووی روز ..
آرامش :)
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
.
من نه شاعرم نه نویسنده . نه می‌شوم . شاعرها و نویسنده‌ها از همه‌چیز می‌نویسند . از همه‌چیز می‌نویسند و از نوشتن‌شان نان می‌خورند . من امّا فقط از تو می‌نویسم . فقط از تو می‌نویسم و با نوشتن‌ام خون دل می‌خورم .

{ فرشید فرهادی }

باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان