هر ادم دری ست نیمه باز ..

انگار یک نخ پشمکی بین مان بود که با بستن در، قطع میشد و همه را ناامید میکرد.
یا مثل اینکه من دیگ بخاری بودم که اگر هوای مرطوبش بیرون نمیرفت، همه گلوهای خشک شان را میگرفتند و از سرفه میمردند.
یا شاید هم من تنها درخت این ناحیه از شهر بودم که اگر در اتاقم بسته میشد همه تا چنددقیقه زنده می ماندند.
ولی بیشتر شبیه این بود که منبع نور باشم. در را که میبستی، تووی سیاهی دور و برشان کورکورانه راه میرفتند .. به نحو اسف باری از هم کمک نمیخواستند و لبه ی چاقو را جای دستگیره ی در محکم فشار میدادند.
به هر حال هر چی که بود .. نباید در اتاقم بسته میشد و بقیه دنیا را در تاریکی رها میکرد.
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
.
من نه شاعرم نه نویسنده . نه می‌شوم . شاعرها و نویسنده‌ها از همه‌چیز می‌نویسند . از همه‌چیز می‌نویسند و از نوشتن‌شان نان می‌خورند . من امّا فقط از تو می‌نویسم . فقط از تو می‌نویسم و با نوشتن‌ام خون دل می‌خورم .

{ فرشید فرهادی }

باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان