چشمهای نیمه باز کمددیواری

بوی ملحفه های قدیمی توو کمد دیواری تهه همه بوهای تووی خونه ست. امروز اینطوری شدم. از وقتی روی متکای بابا یه پتو مسافرتی انداختم و بابالنگ دراز رو نگاه کردم. اولش فکر کردم شاید بوی موهای خودمه. شاید بوی نرم کننده ی پتوهه ست. شایدم فقط خیاله .. ولی بو که خیال نمیشه.
موقع اتو زدن مانتو قهوه ایه هم بود. حتی وقتی نوبت مانتو سبزه شد هم میتونستم حسش کنم. تا اینکه حواسم پرت شد و بخاطر حال بدم رفتم چایی ترش دم کنم. حاضر شدم برم خونه مامانی و برای صدمین بار توو این چند روز نق زدم که چرا این کلیپسه موهامو نمیگیره و خودم میدونستم که تا کسی برام کلپیس نو نخره، خودم خیابون برو نیستم.
ولی حالا که برگشتم خونه و دوتا متکا گذاشتم روی هم، تکیه دادم دارم کتاب شهر گربه ها رو میخونم، دوباره حسش میکنم. وقتی عکسهای پرس شده شل شد و افتاد پایین، جریان هوا تیزتر شد و اون بوی نا شدیدتر.
میدونم. بالاخره یکی منو تا میزنه میذاره لابلای پتو قرمزه که مثل سنگه و اون پتو ببریه. بالاخره هر آدمی یجوری فراموش میشه.
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
.
من نه شاعرم نه نویسنده . نه می‌شوم . شاعرها و نویسنده‌ها از همه‌چیز می‌نویسند . از همه‌چیز می‌نویسند و از نوشتن‌شان نان می‌خورند . من امّا فقط از تو می‌نویسم . فقط از تو می‌نویسم و با نوشتن‌ام خون دل می‌خورم .

{ فرشید فرهادی }

باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان