قول دادیا

خواب خیلی خوبی میدیدم. احساس فوق العاده ای داشتم. تا اینکه بابا دستگیره در از دستش لیز خورد و محکم بسته شد. مقاومت کردم به بیدار شدن. مامان جاروبرقی رو روشن کرد. حواس همه ی آدمهای تووی خوابم پرت شد. "خب چی می گفتیم؟" چی میگفتیم لعنتی؟ آخرین حرف رو کدومتون زد؟
برقها رفت و پنکه خاموش شد. گرمم بود. یکیتون لبخند زد و گفت "فایده نداره. بیدار شو. قول میدم دوباره ما رو ببینی."
داشت اشکم درمیومد. بلند شدم و از لای در با دلخوری زل زدم به مامان.
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید
غمی ‌‌
۱۲ تیر ۹۷ , ۱۲:۰۸
خواب 12 فرد خشمگین رو می‌دیدی؟ :))

پاسخ :

نه :))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
.
من نه شاعرم نه نویسنده . نه می‌شوم . شاعرها و نویسنده‌ها از همه‌چیز می‌نویسند . از همه‌چیز می‌نویسند و از نوشتن‌شان نان می‌خورند . من امّا فقط از تو می‌نویسم . فقط از تو می‌نویسم و با نوشتن‌ام خون دل می‌خورم .

{ فرشید فرهادی }

باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان