یکم حرف بزنم از واقعیت

دارم یه کتابو میخونم، سعی میکنم نقدش کنم. همش فکرم میره سمت ایراد گرفتن. جز چندتا جمله بندی اشتباه و مبهم بودن بعضی قسمتها، بقیش خوبه. اون عینک بدبینی رو درمیارم و از نوشته هاش لذت میبرم.
صبح ها میرم پیاده روی. توو پارک. با بابا. روزای فرد یه گروه پیرمرد میان توو محوطه آسفالت، یه ضبط میذارن روی سنگها و هر آهنگی که باشه باهاش ورزش میکنن. چند نفر هم یه قری میدن. هر دفعه براشون دعا میکنم همیشه شاد باشن.
شنبه باید برم پیش آقای س، با هم کار کنیم روی دو تا اثر. در واقع کمکم کنه. اعتماد به نفسم برگرده. علمم زیاد شه.
دوشنبه باید برم کارگاه .. همون کتابه که نتونستم زیاد نقدش کنم رو نقد کنن.
بعد برم کتابهایی که اقای س گفته رو بخرم و بخونم و مسلط بشم.
اطلاعاتمو افزایش بدم.
بااین حال .. حس میکنم ساکن و بی حرکتم. بی استفاده ام. کسل کننده و حوصله سر برم.
شایدم واقعا اینکارها خیلی به چشم نمیان. شاید زیادی عادین. ولی برای من زیادن. برای اون نسخه راحت طلبم.
زنده هم هستم هنوز. این بیشتر انرژی آدمو میگیره.
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
.
من نه شاعرم نه نویسنده . نه می‌شوم . شاعرها و نویسنده‌ها از همه‌چیز می‌نویسند . از همه‌چیز می‌نویسند و از نوشتن‌شان نان می‌خورند . من امّا فقط از تو می‌نویسم . فقط از تو می‌نویسم و با نوشتن‌ام خون دل می‌خورم .

{ فرشید فرهادی }

باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان