اینکه من چرا تووی خوابگاهش بودم رو نفهمیدم!

رفته کولر رو روشن کرده. میگه "خیرسرم مثلا پاییزه." موهای خیسش رو با روسری مخصوص حمومش میبنده و میفته رو تخت. زانوی چپش رو تکیه میده به دیوار. زل میزنه به عکس هدایت.
"دلم لک زده واسه بیکار چرخیدن. تازه سیزده روزه دارم خرمیزنم و ده ماااااه دیگه مونده منتهی حس میکنم یه ماهه دارم میخونم.
میدونی تنها چیزی که دلمو گرم میکنه چیه؟ خیال بافی. غرق میشم توو ذهنم. تو روی یه موجی و داری میری دانشگاه. من رو یه موجم و دارم وسایلمو جمع میکنم. توو خوابگاه هر و کر میکنیم. تبانی میکنیم. غذا درست میکنیم رو پیکنیک. من بمیرم هم از غذاهای سلف نمیخورم.
روز اول، پا میشیم با اتوبوس میریم دانشگاه. زل میزنیم بهش. ندیدمش تا حالا ولی اگه نیمکت باشه، میشینیم روش و خرکیف میشیم. بعد یه دل سیر که دلبر رو دیدیم جوری رفتار میکنیم که آره! ما دانشجوهای دانشگاه توپ شهرتونیم داداش!
بعد میریم میچرخیم تو شهر. عکس میگیریم. خودمونو با راه رفتن توو خیابونایی که تا چند ماه بعدش باید توشون بدوئیم تا برسیم به خوابگاه و واسه امتحان فردا خر بزنیم، خفه میکنیم.
میدونی؟ دلم برآورده شدن آرزو هوس کرده. دلم نتیجه دیدن از تلاش زیاد میخواد. دارم میمیرم واسه یه آینده خوب.
بهت بگم. من شوهر نمیخواما. این ده ماهو میخونم واسه دانشگاه. از مهر سال بعد چه قبول بشم چه نشم جوری زندگی میکنم که کیف کنم! اینو به مامانم هم بگو. چون الان میگه اگه یه مورد خوب پیدا شه میدمت بری. انگار نونه."
میترکم از خنده. خودش هم میخنده و میگه "ناموسا راست میگم .. اون آویز وسط اتاقمو میبینی؟ فکر کنم جزو باورهای سرخپوست ها باشه .. یا لااقل از پرهایی که بهش اویزونه فک میکنم ماله سرخپوست هاست .. به هرحال .. میگن اگه یه ارزو کنی و بخوای براورده شه، از وسط اون میگذره. دیشب یه ارزو کردم، رو پنجه پام بلند شدم و فوت کردم بهش. به زور گذروندمش! چه بخواد چه نخواد براورده میشه"
میچرخه سمت میز تحریرش که من جزوه ی فیزیکش رو گذاشتم روی سررسیدی که برنامه روزانشو مینویسه تا جا واسه گذاشتن دستم باز شه.
"جوابا که اومد. شرمنده خودم شدم. شرمنده اون تیکه ی کمال گرا و کلا هرچی خوبه گرا! مامان سرزنشم میکرد. خاله سعی میکرد ارومش کنه و درعین حال خندش نگیره. ولی اون یک شیشم از وجودم نشسته بود و نگام میکرد."
میپرسم حالا چرا یک شیشم؟
"نمیدونم. تو وجودت چند قسمته؟ چندتا شخصیت داری؟ چندتا حس و حال؟ منم نشمردم ولی دست بالا گرفتم که کم نیاد. وای فک کن من قبول شم! منو دیگه عمرا پیدا کنید! همش درس میخونم. میدونم دارم گه میخورم. درس خوندن سخته بابا! دمار از روزگارم درمیاد."
همینطور که وراجی میکرد، اون نخ کاموایی بین ورق های سررسیدشو بلند کردم. بین 12 و 13 مهر 97 بود. بالای هر دو صفحه نوشته بود "تروخدا کم نیار. به گه خوردن میفتی."
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید
فـ . میم
۱۳ مهر ۹۷ , ۱۸:۴۴
احساس هم‌ذات پنداری شدیدی با این شخصیت این چند پست دارم، اگه می‌شه بهش سلام برسونین بگین دم‌ش گرم! :)

پاسخ :

پس باید شخصیت جالبی داشته باشین 
حتما بهش میگم :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
.
من نه شاعرم نه نویسنده . نه می‌شوم . شاعرها و نویسنده‌ها از همه‌چیز می‌نویسند . از همه‌چیز می‌نویسند و از نوشتن‌شان نان می‌خورند . من امّا فقط از تو می‌نویسم . فقط از تو می‌نویسم و با نوشتن‌ام خون دل می‌خورم .

{ فرشید فرهادی }

باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان