وی دلش خواهرش را میخواست. هرچند از متن معلوم نیست.

امروز به هیچ کاری نرسیدم. کم حوصله و تنبل شدم و چیزی خارج از برنامه رو انجام نمیدم.
سر ظهر یه فیلم دیدیم با مامان. از این فیلمهایی که نه اسمش جذاب بود نه بازیگری داشت که بشناسیم. ولی انقدر حس خوب تووش بود که تا الان حالم گرفته باشه. مامان راست میگه. انگار اصن جزو آدمیزاد نیستم.
شایدم هستم. چون معدم خیلی درد میکنه.
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید
rangi rangi
۲۸ مهر ۹۷ , ۰۷:۳۰
:)چقد غرات و درک کردم:)منم معمولا وقتاییکه دلم برای یه چیزی تنگ میشه همینجوری میشم

پاسخ :

:)
از چیزهایی شکایت میکنیم که از موضوع اصلی خیلی کم اهمیت تره.شاید بخاطر همینه که بیشتروقتها اطرافیان، درد اصلیمون رو نمیفهمن.
گونه های چالدار
۱۰ آبان ۹۷ , ۱۷:۲۱
من ب دورت بگردم 
شرمنده م وقتایی ک باید باشم نیستم :(

پاسخ :

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
.
من نه شاعرم نه نویسنده . نه می‌شوم . شاعرها و نویسنده‌ها از همه‌چیز می‌نویسند . از همه‌چیز می‌نویسند و از نوشتن‌شان نان می‌خورند . من امّا فقط از تو می‌نویسم . فقط از تو می‌نویسم و با نوشتن‌ام خون دل می‌خورم .

{ فرشید فرهادی }

باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان