تو دونسته بودی چه خوش باورم من

نزدیکتون میشم. صدات رو می‌شنوم که به کناریت میگی "ولی سبز بهش میادها". نگاهم تو آیینه میخوره به شال و پالتوی سبزی که پوشیدم‌. من رو میگی. حتی اگه سبز نپوشیده بودم هم می‌دونستم من رو میگی. تو همیشه از من تعریف میکنی. من رو با اسم کوچیک صدا میزنی. تغییر مود من برات مهمه. بین صداهای مختلف، حرف من رو گوش میکنی. نظر من برات مهمه. وقتی می‌خندی اول برمی‌گردی من رو نگاه می‌کنی. اگه یه پسر نزدیکم شه، اولین حرفت اینه که چقدر از پسره بدت میاد. از ترس‌هات برام میگی. به قول خودت از "چیزهایی که تا حالا واسه هیچکس نگفتی" برام میگی. زنگ میزنی بهم میگی طعم سودای موردعلاقه‌م رو پیدا نکردی و کل شهر رو گشتی. ولی می‌دونی چی رو بهم نمیگی؟ چی رو بهم نگفتی؟ اینکه دوستم داری.
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

من خرم. خرم. خرم. خرم. خرم.

تو اولین نفر نیستی. من قبلا هم آدمهایی رو دوست داشتم. می‌تونم با این قسمت کنار بیام که همه چیز یک طرفه باشه. ولی می‌دونی مشکل کجاست؟ تو اجازه دادی من فکر کنم یک طرفه نیست. تو کاری کردی دور و بری ها هم فکر کنن یک طرفه نیست. تو قلبم رو گرفتی توی مشتت. لبخند زدی. دلم گرم شد. لبخند زدم با کل وجودم. فشار دستت بیشتر شد. ولی همچنان لبخند داشتی. پیش خودم گفتم "داره لبخند میزنه پس همه چی خوبه". قطره قطره خونم از لای انگشتهات می‌چکید و تو همون لبخند رو داشتی. از یه جایی به بعد درد داشت. طبیعی نبود. آدمی که دوستت داره انقدر قلبت رو فشار نمیده. ولی من لبخند میزنم .. آخه تو هم داشتی لبخند میزدی.
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

چرا با اینگه میدونم تهش چی میشه باز پای تو وایسادم؟

اگه عادت نکنم، واقعا بد میشه. ولی هنوز که عادت نکردم‌. میگم مهم نیست ولی تک تک رگهای بدنم که بعد دیدنت مجبورن منقبض شن، بهت میگن که دارم گه می‌خورم. پوست دستم که یخ میزنه، میگه حرف مفت میزنم. ته دلم که خالی میشه، میگه دروغه. ولی خواهش می‌کنم برای حفظ غرورم تو باور کن که برام مهم نیستی. این یکی رو بهم مدیونی.
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

این راجع به ظرف نیست.

دیدی یه ظرف رو می‌خوای بزاری سر جاش، همون لحظه می‌فهمی که الان‌هاست که بیفته .. ولی صبر می‌کنی .. نگاهش می‌کنی .. کاری نمی‌کنی.
ظرفم رو گذاشتم جایی که فکر می‌کردم متعلق به اونه، ولی نبود .. دیدم داره لق میزنه .. دیدم داره سر می‌خوره .. دیدم یه چیزی درست نیست. ولی یه قدم رفتم عقب. نگاه کردم. منتظر موندم. می‌تونستم دستم رو دراز کنم ولی نکردم. می‌تونستم دستم رو بگیرم زیر ظرف ولی نگرفتم. و حدس بزن چی شد؟ افتاد. شکست.
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

اصلا برو گم شو.

می‌نشینم روی صندلی چرخدارِ تازه از تعمیرات برگشته. ۱۲ ساعت پیش تو روی این صندلی نشسته بودی. مطمئنم چون این صندلی به جایگاه تو معروف است. کاغذی که میدانم دیشب در دستت بوده را بین دو انگشت شست و اشاره‌ام می‌گیرم و نگاه می‌کنم به دست خطت. منتظرم دلتنگی از بین جوهر آبی رنگ و دست خط افتضاحت بیرون بریزد ولی اینطور نمی‌شود. حروف همانطوری‌ست که قبلا هم می نوشتی. هیچ نشانی از دلتنگی درش نیست. حتما دیوانه شده‌ام. ببین عاجزانه دنبال چه چیزهایی هستم. تو هم که انگار نه انگار.
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

آروم آروم رختت رو ببند عزیزکم.

بهت گفتم احتمالا دو هفته‌ای همدیگه رو نبینیم؛ ببینم قدرم رو می‌دونی یا نه.
خندیدی و گفتی "چرا فکر میکنی قدرت رو نمیدونم؟"
نمی‌دونی. نمی‌دونی که باعث میشی انقدر غصه بخورم. یا بدترش هم هست .. می‌دونی و خودت رو میزنی به نفهمی.
بدترین قسمت ماجرا می‌دونی کجاست؟ اینکه احتمالا تو انقدر از حس من به خودت مطمئنی که می‌خوای ریسکِ تاقچه بالا گذاشتن واسه‌ی من رو بپذیری. ولی یه چیزی رو نمی‌دونی .. من دوستت دارم ‌‌.. دوستت دارم .. دوستت دارم .. تااا .. از چشمم میفتی یهو. الان از قسمت شاه نشینِ چشمم سُر خوردی رفتی پایین مجلس. ببخشید که قدم بلنده. هرچند که با همین هم کلی شوخی می‌کنی .. ولی اینبار شوخی بردار نیست چون وقتی که بیفتی - دیر یا زود - یکم ارتفاعش زیاده.
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

به من نگو دوستت دارم که باورم نمیشه .. نگو فقط تو رو دارم که باورم نمیشه

اون قضیه چی شد؟ هیچی. بعدش شروع کردم به داریوش گوش دادن.
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید
.
من نه شاعرم نه نویسنده . نه می‌شوم . شاعرها و نویسنده‌ها از همه‌چیز می‌نویسند . از همه‌چیز می‌نویسند و از نوشتن‌شان نان می‌خورند . من امّا فقط از تو می‌نویسم . فقط از تو می‌نویسم و با نوشتن‌ام خون دل می‌خورم .

{ فرشید فرهادی }


atata.s@yahoo.com
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان