.


در اینستا:
samasaeidinia

+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

867

امروز جمعه حوصله ش سررفته بود. آرام طوری که چهارشنبه و پنجشنبه بیدار نشوند آمد، کنارم نشست و گفت «یکم ازش برام بگو، حالم بهتر شه»

+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

866

نویسنده بود؛ همیشه میگفت اگه نوشته رو واسه خاطره قشنگ شدنش بنویسم، قشنگ نمیشه. عینه کارهایی که واسه خاطر دوست داشتنت انجام میدم و دوست داشتنی نمیشه.


+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

تو و خاکِ گلدون با هم قوم و خویشین

دیروز یکی به سرم زد. دستمو بردم بینه موهام که انگشتمو گاز گرفت. از جام بلند شدم که پام گیر کرد و افتادم. یه چیزی خورد به دماغم، عطسه م گرفت و دهنم بسته شد. انگار گرد و خاک مغزم بلند شد. رفتم جلوی آینه. از لای موهام آب راه افتاده بود. دستمو به پیشونیم زدم. نوک انگشتمو بردم سمته زبونم. شور بود. عینه اشک. صدای هق هق بلند شد. موهامو از فزق سرم کنار زدم. سرم شکاف خورده بود و بجای خون، اشک بیرون میزد. صدای خودم بود که گریه میکردم. تو آینه دیدم که گوشه نشسته بودم، با دامن سرخابی و بلوز مشکی. تا دید نگاهش میکنم داد زد و بهم گفت قاتل. بعد یه حباب رو گرفت بغلش و گریه کرد. فکره تو بود تووی دستش. همون فکر خوبی که یه چیزی مانع از فراموش کردنش میشد. ولی حباب های دیگه هم بودن. قبول شدنم تووی دانشگاه. مجردی زندگی کردن. یه اتاق پر از کتاب. زدنه گلخونه. چندتا حبابه تیکه پاره هم بود. بالای سرشون گل گذاشته بودن؛ همون گلهای کاغذیه دوم ابتدایی.

 فکره اینکه دوستم داری.فکره اینکه بخاطرم تا ماه میری که ببینی از پنیر ساخته شده یا نه. حتی اگه ناسا هم اعلام کرده باشه ماه از کره ساخته شده و از پنیر نیست. فکره اینکه بستنی فروشی باز کنی و ..

از وقتی برات رفتن خواستگاری، همه شون مردن. صورتم از اشک خیس بود که سرم رو بستم. موهامو مرتب کردم. نشستم روی زمین. حالا میفهمم چرا موقع گریه سرمو بغل میکنم. باز از پیشونیم آب راه افتاد.

+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

864

"چشاتو ببند. دیوونه نگفتم چشمک بزن! میگم چشاتو ببند. آها خوبه. حالا چیزایی که میگمو تصور کن. فرض کن داری رانندگی میکنی."

"تو کدوم خیابون؟"

"هر خیابونی که دوست داری"

"باشه.پس اون خیابونی که توش پره درخته و تو دوسش داری"

"قبول. داری میری و ماشینت بوق نداره. اصلا خراب شده و تو پول نداری درستش کنی"

"یعنی واسه تو کتاب خریدم؟"

"نخند. جدی باش. آره مثلا واسه من یه چیزی خریدی. بعد یه دفعه یه ماشین جلوت مبپیچه و رد میشه. چکار میکنی؟"

"بوق میزنم"

"بوق خرابه."

"چه بد! داد میرنم"

"اون ماشین بی توجه به تو رفته"

"..."

"تو هم خیلی وقته که رفتی"

"..."

"من حتی داد هم بزنم تو رفتی"

"..."


+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

863

سرمو گذاشتم رو بالش. خوابیده بودم روی زمین. بالای سرم هفت تا گلدون بود. چشمام بسته شد که یه دفعه یه چیزی آروم خورد به پیشونیم چشمامو هنوز باز نکرده بودم که شنیدم یه صدایی گفت "چیکار میکنی؟ مگه نمیبینی خوابه؟" 

صداش نه مردونه بود نه زنونه. عین صدای بچه ها. بازم نه دخترونه نه پسرونه. انگار آب و خاک بخوان حرف بزنن. 

یه صدای دیگه گفت "حواسم نبود. پژمرده بشم براش! ببین چقدر ناآرومه".

لای چشممو باز کردم. پوتوسی که واسم گرفتی داشت حرف میزد. گلدونه نارنجی رنگشو تکون داد و به بقیه نزدیکتر شد.

گل قاشقی گفت: "یادت باشه نزدیک صبح بری سره جات. دیروز مامان مریم شک کرده بود."

بحث ها شروع شد. بحث سره تو بود. کسی که بعنوان اولین آدم، گله عروس رو بوسیده و بهش گفته بود شبیه منه. حالا عروس داشت گریه میکرد و خودشو میکشید سمتم که بغلم کنه. کاکتوس میخواست جلوشو بگیره که تیغش خورد به گلدونه عروس. عروس جیغ کشید که حسن یوسف گفت "جیغ نکش! مگه نمیبینی نفست باعث میشه خوب نفس نکشه؟" 

دوباره بحث بالا گرفت. چرا خوب نفس نکشه؟ مگه چکار کردیم؟ مگه تقصیر ماست که پسره خریدمون و داد دسته نرگس؟ که حالا بره و پیداش نشه؟

عروس هم غصه میخورد و قطره های آب از رگبرگ هاش بیرون میزد. 

" عروس غصه نخور. گلهات خشک میشه. همه دلشون به گلهای تو خوشه. امروز خودم دیدم که نرگش دنبال جوونه میگشت".

عروس احساساتی بود. خودشو مقصر میدونست. کم کم داشت خوابم میبرد که دیدم یه چیزی اومد رو لپم. صبح که بیدار شدم گله عروسه خشک شده بالای سرم بود. مامان با ناراحتی برش داشت و گفت "این که داشت گل میداد".


+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید
.
من نه شاعرم نه نویسنده . نه می‌شوم . شاعرها و نویسنده‌ها از همه‌چیز می‌نویسند . از همه‌چیز می‌نویسند و از نوشتن‌شان نان می‌خورند . من امّا فقط از تو می‌نویسم . فقط از تو می‌نویسم و با نوشتن‌ام خون دل می‌خورم .

{ فرشید فرهادی }
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان