درباره ی "لعنتی"

یه بخش جدید اضافه کردم. damn. موزیک و فیلم و کتاب و هر چی که دوست داشته باشم. اگر پیشنهادی داشتید به لیست اضافه میکنم.

+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

...

همچین منطقی دارم که اگه عکسهام مزخرف ترینهای آسیا و جهان باشه بازم زیرش مینویسم فوتو بای می. چون اینا عکسهای مزخرف منه نه عکسهای مرخرف تو.
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

دیر به این نتیجه رسید ولی

ما مهربونا خر نیستیم. ولی چون هر دفعه - عین هر دفعه - کوتاه میایم، باعث میشه فکر کنید گوشامون مخملیه. نه. ما فقط میترسیم شما رو از دست بدیم. توجهتون رو. باهامون حرف نزدید. با بقیه حرف بزنید. تعارف بستنی مون رو رد کنید. تعارف بستنی بقیه رو قبول کنید. شما ممکنه هر لحظه خودتونو از ما دور کنید. پس ما کوتاه میایم. ولی .. آدمی که سر مسائل به این ناچیزی دور میشن، همون بهتر که تعارف بستنی بقیه رو قبول کنن.
شما به مهربونی این آدمها عادت کردید. نباشه، کلافتون میکنه. نذارید پیش خودشون بگن "اهمیتی براش ندارم. اهمیتی برام نداره". این بدترین نوع مقابله به مثل کردنه. خیلی مزخرفه. باور کن.
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

شاید هم اون شربت پرتقال

تو مثل اون پنکه ی گوشه اتاقی که اگه نباشه، تابستون جهنم تر میشه.
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

قول دادیا

خواب خیلی خوبی میدیدم. احساس فوق العاده ای داشتم. تا اینکه بابا دستگیره در از دستش لیز خورد و محکم بسته شد. مقاومت کردم به بیدار شدن. مامان جاروبرقی رو روشن کرد. حواس همه ی آدمهای تووی خوابم پرت شد. "خب چی می گفتیم؟" چی میگفتیم لعنتی؟ آخرین حرف رو کدومتون زد؟
برقها رفت و پنکه خاموش شد. گرمم بود. یکیتون لبخند زد و گفت "فایده نداره. بیدار شو. قول میدم دوباره ما رو ببینی."
داشت اشکم درمیومد. بلند شدم و از لای در با دلخوری زل زدم به مامان.
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید
.
من نه شاعرم نه نویسنده . نه می‌شوم . شاعرها و نویسنده‌ها از همه‌چیز می‌نویسند . از همه‌چیز می‌نویسند و از نوشتن‌شان نان می‌خورند . من امّا فقط از تو می‌نویسم . فقط از تو می‌نویسم و با نوشتن‌ام خون دل می‌خورم .

{ فرشید فرهادی }

باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان