.

شاید هر مادری سالیانه حدود هفتاد بار بگه دیگه کاری به کارت نداره .. و تو هر بار سالیانه حدود هزار بار غصه‌ت بگیره هربار که یادش بیفتی ..

+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

امن یجیبُ ..

بیاید وقتی یکی از عزیزانمون حالش خیلی خوش نیست .. حرف نمیتونه بزنه .. چیزی نمیفهمه و توو بخش مراقبتهای ویژه ست، بهم نگیم "اگه بود چقدر ذوق میکرد .." .. بخدا نگه داشتن بغض از هر نگه داشتنی توو دنیا سخت تره ..

+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

تو با اغیار ..

امروز که وسط شلوغیِ خیابون خیلی دورتر از خونه پیاده شدیم، نفهمیدیم کجاس .. بخدا فکر کردیم نزدیکه خونمونه .. دیدم نزدک خونتونه .. چه اتفاقی یوهویی گفتیم "آقا واستا ما پیاده میشیم" .. اصن یه‌دفعه‌ای شد! دیدیم شما در ماشینتُ محکم زدی بهم و درشُ قفل نکردی و رفتی توو خونتون که درش هم باز بود چارطاق ..

یه چنددیقه واستاده بودیم  توو جامون .. دیدیم ای دل  غافل .. خلق که باید بیدار بود از آب چشم ما .. وین عجب کان وقت می‌گریم که کس بیدار نیست .. البته بیدار بودن چندنفری .. سرِ سرِ ظهر هم نبود .. سرِ ظهر بود .. شما خودت بیدار بودی مثلا! یه لشکری واسه خودت ..

دیدیم درست نیست در ماشینتون باز بمونه .. اومدیم نزدیک خونتون یوهو شد آذر .. درختا مچاله شدن تو خودشون .. رنگشون زرد شد .. یکی سرفه کرد .. دو نفر دماغاشونو کشیدن بالا .. ولی محرم و صفر تا آذر نیست که .. پس چرا پرچم بالا خونتونُ برنداشتید؟ .. 

خواستیم قوانین طبیعت بهم نخوره یه وقت از دستمون شاکی شن .. رفتیم عقب .. درختا یاعلی گفتن و بلند شدن .. سرفه ها قطع شد .. بوته شمشاد خواست قلنجشُ بشکونه که دیدیم شما اومدی بیرون .. آرومتر بودی انگار .. شاید بخاطر حضور ما بوده..  ولی انگار حضور پشت‌سری‌تون هم بی‌تاثیر نبوده .. تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی .. مارو میگی؟ .. من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم ..

چشمتون افتاد تو مشکیِ چشمامون .. یکه خوردید .. گفتید سوار شن اوشون .. اومدید سمت ما .. شاکی بودید به گمانمان .. گفتین اینجا چکار میکنی؟ دهنمون باز نشد بگیم فکر کردیم خونه خودمونه .. دیدیم خونه خودتونه .. دهنمون وا نشد بگیم .. جسمی گرفتار خودآزاری در پوششی از دیگر آزاریه .. دهنمون وا نشد بگیم میشد گلستانت شویم اما .. اصن انگار کله پاچه خورده بودیم .. تشنمون بود .. لقمه توو دهنمون هم نمیرفت پائین از بس بدمون میومد از مزه‌ش ..

دهنمون حتی واسه گفتن امسال هم هیئت دارین؟، باز نشد .. نگفتیم بی‌شما حدود هشت ماه پائیز بوده .. تنمون سرماخورده .. نا نداریم .. نگفتیم صفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما را .. 

رفتید .. چی گفتید اصن؟ «صبح عاشورا بیا برا کمک» نبود .. «شال مشکی طرحدارتُ بپوش» هم که نبود .. «شیرکاکائو داغ واست میذارم کنار» هم که هیچی .. چی گفتید بنظرتون؟

رفتید و حتی نشد بگیم حالا کجا بااین همه تندی؟ ما هرچه کردیم که با خودمون کردیم .. ببین تارهای سفیدُ لای دشتِ مشکیِ موهامون ..

+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

انگار بی دلیل .. شاید هم خود به خود ..

مامان دست به سرم می‌کشید. می‌گفت «بشین فکر کن ببین آخه تو چی کم داری؟». می‌نشستم. فکر می‌کردم. گریه‌ام شدیدتر می‌شد.

+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

میراثِ آرزوها

نشست روی مبل .. روبروی کیکِ هفت سالگیش .. آرزو کرد زودتر بزرگ شه .. همه دست زدن .. ولی هیچکی خوشحال نشد ..

+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید
.
من نه شاعرم نه نویسنده . نه می‌شوم . شاعرها و نویسنده‌ها از همه‌چیز می‌نویسند . از همه‌چیز می‌نویسند و از نوشتن‌شان نان می‌خورند . من امّا فقط از تو می‌نویسم . فقط از تو می‌نویسم و با نوشتن‌ام خون دل می‌خورم .

{ فرشید فرهادی }

---------

حرفهاتون خونده میشه ولی کسی نمیبینه. نظراتُ میگم ..

باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان