فعلا که بهش غلبه کردی جانم.

اون تکه ی "خودخواه" وجودت رو نمیشه دوست داشت. نمیشه بغل کرد. نمیشه بهش لبخند زد. نمیشه کمکش کرد تا نمره های دانش آموزهاش رو جمع بزنه. نمیشه باهاش از فروشگاه سر خیابون خرید کرد. بندازش دور به نظرم.
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

یک سرماخورده ی طفلی بی حال

دستم رو گرفت و انگشت سبابه ش رو گذاشت روی نبضم .. میخواست ببینه تب دارم یا نه .. نمیدونم بین "تب داره ولی کم"ای که از نبضم خوند .. "خسته شده به قرآن" هم فهمید یا نه .. چون یجور غریبی نگاه میکرد آدمو ..
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

روز تولدش هم بود خیرسرش.

دستش رو گرفتم و گفتم "میخوای امشب بریم بیرون حال و هوات عوض شه؟" گفت "امشبو برم. فردا چی؟ پس فردا چی؟"
راست میگفت .. فردا چی .. بیست و چهار روز و دوازده ساعت بعد چی .. بیست و چهار روز و دوازده ساعت و یک دقیقه بعد چی ..
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

ولی یهو باز سرمو چرخوندم.

اصلا انگار من تموم این روزهایی که گذشتن رو زندگی کردم که برسم به اینجا .. جایی که برگردم نگاهت کنم، ببینم داری نگاهم میکنی.
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

بی وفای عالمی تو.

از عالم و آدم دلت گرفت، من هستم. حتی اگه ندونی. حتی اگه اهمیت ندی.
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

حواست نیست.

و من درست همینجام ... گفتم شاید یادت رفته باشه.
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

نامبرده حاضر بود حتی مثل رفیقت باشد.

یه چیزی بهت میگم. شاید باورت نشه که من دارم این حرف رو بهت میزنم. ولی .. میتونی بهم تکیه کنی وقتایی که غصه داری.
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید
.
من نه شاعرم نه نویسنده . نه می‌شوم . شاعرها و نویسنده‌ها از همه‌چیز می‌نویسند . از همه‌چیز می‌نویسند و از نوشتن‌شان نان می‌خورند . من امّا فقط از تو می‌نویسم . فقط از تو می‌نویسم و با نوشتن‌ام خون دل می‌خورم .

{ فرشید فرهادی }

باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان