یه روز میاد که زنگ میزنن خونهش. با خوشحالیِ تصنعی میگن "شما برندهی یه جایزه خیلی ارزشمند شدید." گریهش میگیره و میپرسه خدا قراره بغلش کنه؟ مگه قرار نیست اینطوری آروم بشه؟
حالمون خوبه .. با هم کس هم میل سخنمون هست .. ولی دور و برمون پشه هم پر نمیزنه .. دلمون آش رشته نمیخواد، معدمون درد میگیره ولی خوشمزه شده جا شما خالی .. شاعر در این باره هیچی نسراییده؟ ..
وقتی میدیدم شما با اخم میپرسی "به نفعمون نبود یه مدت دوری؟" ما جمع میشدیم توو خودمون .. با لبخند یه لیوان شربت نعنا میرفتیم بالا و شما لبخند میزدی .. میگفتیم "نچ" .. اصلا هم سخت نبود .. اصلا چه خوب که شما انقدر جفاکارید .. چقدر بتون میاد! ..
ولی .. حالا نبودنتون عینِ ریختنِ آب داغه رو ماهیتابه ای که تووش تخم مرغ نیمرو کردی .. عکس هاتون هم افاقه نکرد .. عینه اینه که بخوای با دستمالِ خیس رو اُپنِ نمدار رو خشک کنی ..
راستی دلمون که میلرزید .. شما با چشاتون ندیدید تو ذلِ تابستون چقد زمستونه؟ هوا گرفته نبود؟ دلتون نگرفت اون شب؟ .. نه؟ فدا سرتون ..
راستی هِی از گوشه و کنار پشت سرمون گویند سرانجام ندارید شما .. مائیم که بی هیچ سرانجام خوشیم ..
دیروز هم رفتیم اون قناری فروشیه .. کدوم؟ همون که اصن قناری نداشت .. محلمون نذاشت راستشُ بخواین .. انگار یکی یکی میخواستن بیان جلو بگن "شما همونی هستی که بی چارشونه ی چارخونه شده؟" یا بی چارخونه ی چارشونه؟ مام چونه مینداختیم بالا و با شرمساری میگفتی آره .. تا تو رفتی ز کنارم به نظرها خوارم .. آخه میدونین .. بشکند قیمت خاتم چو نگین برخیزد ..
ما که تا الان دووم آوردیم .. بعدِ نه ماه پاییز .. جَختی رسیدیم به زمستون .. شمام دلت نگیره ها .. گر بنوازی به لطف ور بگذاری به قهر .. حکم تو برمن روان زجر تو بر من رواست ..
از اون موقع تا حالا نگفتید شب بخوایه؟ ما بیدار بودیم ها ..
پس یعنی نمیاید؟ اومدن قشنگه ها .. عینِ صدای ضربه زدن به لیوانیه که تووش پر از شیرموزه .. گروپ گروپ ..
جین ادامه داد:« منظورم اینه که یه مرد اگه زشت و چاق باشه، باز هم میتونه بامزه و دوستداشتنی و موفق باشه؛ اما انگار شرمآورترین چیزیه که یه زن میتونه باشه.»
مادرلین گفت : «اما تو نبودی، نیستی .. »
جین وسط حرف او پرید و گفت : «باشه، آره؛ اما اگه بودم چی! اگه بودم چی! این مشکل منه. اگه اضافه وزن داشتم و خیلی خوشگل نبودم چی؟ چرا انقدر افتضاحه؟ انقدر چندشه؟ چرا آخر دنیاس؟»
مادلین دید که حرفی برای گفتن نداشت. چاق و زشت بودن برای او هم آخر دنیا بود.
جین گفت : «برای اینکه همهی عزتنفس یه زن توو این جمع شده که چطور به نظر میرسه. به خاطر اینه. ما داریم توو یه جامعهی وسواس به زیبایی زندگی میکنیم، جایی که مهمترین کاری که یه زن میتونه بکنه، اینه که خودش رو یه جوری درست کنه که به نظر مردها جذاب بیاد.»
+ کتاب خیلی خوبیه. از لیان موریاتی ..
خودندشُ تجربه کنید ..
از وقتی شما رفتین همه چی اسلوموشن شده .. دیگه کلیپ پاندا شوغ و ذوق نداره .. لحظه ها کِش میاد تا اون تپلِ پرسلولی بیاد پایین از سرسره .. دیگه شربت آب لیمو اون مزه قبلشو نداره .. حتی گربه ها هم بی حوصله شدن .. ترس سوسک هم کمرنگ تر شده چون حتی اونها هم رفتن .. انگار رفتنتون مسری بود .. تک تک گُلایی که به گلبرگشون دست زدین خشک شدن .. حتی اتود مشکیه هم کار نمیکنه ..
هر روز شده پاییز .. انگار یه طلقِ نارنجی گرفتی جلو چشمات .. همه جا برگ ریزونه .. همه جا غصه س .. همه جا دلگیریِ بی گُل بودن رو داره .. عین بیمارستانه همه جا .. بو الکل میاد .. بو بتادین .. بو زخم .. نکنه مرضی چیزی گرفته باشیم؟ از وقتی رفتین، خون بند نمیاد .. شایدم هپارین خونمون حوصلش سر رفته .. گفتم که .. مسریه ..
دیروز رفتیم اون عطاریه .. همون که شاخ گوزن رو دیوارش بود .. همون خانوم مهربونه .. تا منو دید برق از کله ش پرید .. از وقتی پاییز شده، هفت - هشت ماهی میگذره .. از اون موقع نیومده بودم اینجا .. غصه مینشست رو دلم آخه .. حالا هم به فرمان مامان خانوم اومدم .. مجبوری .. آخه هیشکی به حرف یه دختر که میگه "میشه ازون عطاری واسم زردچوبه اعلا بخرین" گوش نمیده .. اونا که نمیفهمن .. اونا که نمیدونن من به اون خانوم مهربونه سفارش عسل مرغوب داده بودم واسه شما .. واسه صبحونه و سرماخوردگیتون .. اونا که نمیدونن هشت ماهه عسلِ سفارشیمون منتظره تا بریم بگیریمش .. اونا نمیدونن ولی اون عسل میدونه انتظار یعنی چی .. یکی سفارشت بده .. ترو نخواد یعنی چی ..
واستادم جلو روش و گفتم "زردچوبه" و از همون لبخندا که دوسشون نداشتی .. هیچی نگفت .. رفت سمت یکی از گونیا .. یه ظرف برداشت و اون نارنجیِ خوشبو رو ریخت توو پلاستیک .. دیدی همه جا پاییزه؟
داد دستم که بغضم گرفت .. گفتم "هنوز عسل رو دارین؟" .. میدونست کدومو میگم .. گفت اره .. نشستم رو یکی از گونیا که بسته بود .. زار زار گریه کردم .. هیچی نگفت .. حتی به پولی که گذاشتم رو پیشخون هم نگا نکرد .. فقط گفت .. بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو ..
زردچوبه رو گذاشتم رو اُپن .. مامان خانوم گفت پشت مانتوت چرا نارنجیه؟ چشات چرا زرده؟ اشکات چرا سرده؟
دیدی گفتم بی تو پاییزه؟
نشستم رو تخت .. به حرفتون گوش نمیدم اینبار .. به "نه زنگ، نه اس ام اس" گوش نمیدم .. پیام دادم و گفتم بیا خوشم می دار .. درسته که خوب نیست شما رو "تو" خطاب کردن منتهی .. جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو ..
از اول میدونستیم نمیمونین .. فقط میخواستیم دیرتر باشه .. شما که حرفتُ با یه "بیا جدی باشیم" شروع میکردی، تموم توانمونو بکار میبردیم جدی نباشیم که شما هیچی نگی .. که هردفعه سرد میشدین زنگ میزدیم به گوشیتون ببینیم هنوز شمارمون سیوه؟ هستیم؟ اون قلب قرمزه نرفته؟ توو بلک لیست نیستیم خدابخواد؟ وویس هامون هنوز هست؟ بود که .. روز آخر هم بود که .. بازار مرا دیده بازار دگر رفتی؟ .. ما که شکلات خوردنمون کم شده بود .. ما که دارچین میجوشوندیم واستون .. ما که شیش گیاه خون ساز واستون گرفته بودیم .. ما که سرمه بادوم میزدیم .. چی شد پس؟
ای خویش پسندیده هین بار دگر رفتی؟ شعر به کنار .. انگار باعث میشه سربالاتر جواب بدین .. رو راست .. مردونه .. بی شوخی .. رفتین؟
اصن ما تا حالا مویی از شما بفروختهایم؟ اصن به ما میاد این کارا؟ .. حالا ببخشید وسط حرف زدناتون وقفه مینداختیم .. ولی وقتی مامان خانومِ آدم میاد که حرف بزنه، باید گوش داد دیگه؟ وقتی میگه "باید سه چیز نخوری .. ماست و چایی و حِرص" باید التفات نمود دیگه؟ ..
والا به خدا به شمام نمیاد .. چیه این حرفا؟ اصن بهتون نمیخوره خُب .. توو مرامتون نبود که .. چیه این تُندیا؟ غرغر کردنا؟ .. به شکلات خوردنمون گیر دادنا؟ اصن به پرستیژتون هم نمیاد! .. این مدل رفتار کردنا به تیپ شما نمیخوره .. رنگش با پیرهن سورمهایتون جور نمیشه هیچ رقمه .. دیگه هم نگین خانومانه حرف بزنیم واستون و با ادا .. دوشت دالم بهتره یا عزیزِ چشمامی؟ .. نه خدایی کدوم بهتره؟
حالا مام نگفتیم شاعرطوری رفتار کنید و از ده تا جمله، یازدهتاش شعر و مدح و ثنای ما باشه .. اصن ما رو چه به این حرفا؟ سنی ازمون نگذشته نه ولی به تیریپ شخصیتیمون نمیاد ..
همینکه ما زیرلب بگیم که چنین خوب چرایی، کفایت میکنه بنظرم .. دیگه از ناحیه شما غزلی نیاد واسه ما مشکلی نیست .. همون دیوونه که بهمون میگید واسمون بسّه .. فقط دیگه به خورد و خوراکمون گیر ندید .. خب گشنمون میشه .. شما گشنت نمیشه؟ شما معده نداری؟ اِیتیپی نمیسوزونی؟ حرفی میزنی شما که آدم شاخ درمیاره کچل هم مو!
اصن ما هیچیمون به آدمیزاد نرفته، درست .. جنونِ گل داریم، درست .. بسی خجالتی هستیم، درست .. درگیر رویای شمائیم، درست .. خُلوضعیم، اینم درست .. ولی جفا چرا پیشه میکنید آخه؟ ما که به این چیزا نیاز نداریم .. همینجوریشم خودمون میدونیم دوشنبهها باید کیک خونگی توو کیفمون باشه .. یا مثلا چارشنبهها که اساماس میزنید "آبی تیره" میفهمیم که تیپمون باید چه رنگی باشه که سِت بشیم با شما ..
فقط میدونیم شما دیگه توو زندگیمون نیستین که بهتون بگیم "شما" .. شما شدین "وی" .. واسه کسایی به کار میره که کاری به کارتون ندارن ..
وی شدین و عین خیالتون هم نیست .. فقط .. یه چیزی بگم این آخره حرفی؟ نشان مهر وی اندر دلم چراست هنوز؟
ببین اصن دورِ خانوم دکتر شدنمونو خط قرمز بکشین .. یا نه .. خط آبی .. که یه وقت فکر نکنین صورتیه و واسه خنده کشیدین .. آخه همیشه میگفتین "دختر .. مردا کوررنگی ندارن .. حوصله ندارن!" .. نمیدونم تقصیر از ماه تولدتون بود که انقدر دور شدین یا خودتون هم مقصر بودین .. تا تو رفتی قوت و صبرم برفت که .. نگفتین باید چک کنین ببینین تو کیف سامسونتتون قوت و صبرمون نباشه یه وقت؟ .. فراموشکار و بهانه دار هم هستین که .. میخواستیم بگیم وز من ملول گشتی که من از تو ناشتابم، دیدیم سایه تون به کل رفت .. از زندگی، پوشه اس ام اسِ گوشی، اکانت تلگرام و هرجایی که خونه داشتین .. از قضا، فکرِ ما .. آره؟ نه .. ما بی تو دلتنگ ولی وفادارتر .. مرام، رسم مردونگیه ولی اینبار ما به عهده میگیریم ببینیم حالا که بار رو دوشتون کمتر شده، بالاخره میاین؟ نمیاین؟ دل یار میخونین؟ نمیخونین؟ میخندیدن؟ نمیخندین؟ .. مسافرت رفتین، سوغاتی میارین؟ نمیارین؟ .. اصن اونجایی که شما رفتین، سوغات داره؟
تو رئیسی و امیری دم و پند کس نگیری .. ولی زود برگرد خب؟ .. سوغاتی هم نخواستیم ..
پ.ن: اصن کلا بلاگفا با ما مشکل داره .. نمیتونیم برای اسطوخودوس بنویسیم چه خوب که مینویسه .. و چه خوب مینویسه ..
{ فرشید فرهادی }
atata.s@yahoo.com