.

یه روز میاد که زنگ میزنن خونه‌ش. با خوشحالیِ تصنعی میگن "شما برنده‌ی یه جایزه خیلی ارزشمند شدید." گریه‌ش می‌گیره و میپرسه خدا قراره بغلش کنه؟ مگه قرار نیست اینطوری آروم بشه؟

+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

.

این چندروز، بدترین آدمِ زندگیِ اطرافیانمم.

+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

به سر زدگی

یوکاریوت .. دارای طناب عصبی .. دارای چهار نوع بافت عصبی .. ماده ی دفع کننده ی اوره .. غده های اشکیش مدتیه فعال نیس .. دارای ایمنی اختصاصی و غیراختصاصی .. ولی گمون نکنم لنفوسیت ها بتونن در مقابل غصه ازش دفاع کنن چون غضه نه گیرنده داره نه غشا و دیواره سلولی .. دارای کروموزوم های ایکس و ایگرگ .. رنگ موهاش مشکیه .. الل غالب بوده لابد .. تار سفید داره ولی .. میگن چندروز پیش همسایشون موهاشو دیده و گفته اون چندتا تار سفیدُ رنگ کنه ..
شش سمت چپش هم اندازه ی شش سمت راستشه چون همیشه قلبش تو دهنشه ..
خودش نمیدونه چه مرگشه .. چشماشو میذاره رو هم .. فکر میکنه .. "سوار یه حباب .. تو خلاء .. بغلِ خورشیده .. هیچ گرمایی حس نمیشه .. انگشتشو میبره بیرونه حباب .. درجا خاکستر میشه .. دوباره از نو ساخته میشه .. میپرسه «میتونم هرجا که میخوام برم؟» صدایی میگه اره .."هرکی گاهش کنه میبینه توو خواب داره لبخند میزنه .. "با سرعت نور به سمت پایین میره .. صدای پاره شدن میاد .. عین پاره شدن کاغذ .. نور شدید چشمشو میزنه .. آروم پلکهاشو از هم دور میکنه .. یه دنیای جدید .. اندازه مولکول اکسیژن شده .. خودشُ میبینه توو ابعاد بزرگتر .. یادش میاد .. این واسه هفته پیشه .." این تهه دنیاس .. به تجلی هم اعتقاد نداره ..
اگه دقت کنی متوجه یه قطره آب میشی که از گوشه چشمش افتاد روی تیغه بینی ش ..
اگه بیشتر دقت کنی .. اگه قدرتشو داشته باشی بری توو سرش .. اگه اندازه مولکول اکسیژن باشی و بری تو مغزش .. میبینی داره تصور میکنه داد بزنه .. انقدر بلند .. انقدر شدید .. انقدر زیاد که خون بالا بیاره .. خودش هم نمیدونه چرا باید خون بالا بیاره ..
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

که هوادار تو باشم؟

حالمون خوبه .. با هم کس هم میل سخنمون هست .. ولی دور و برمون پشه هم پر نمیزنه .. دلمون آش رشته نمیخواد، معدمون درد میگیره ولی خوشمزه شده جا شما خالی .. شاعر در این باره هیچی نسراییده؟ ..

+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

بی چارشونه ی چارخونه

دور شدن هامون عینهو شربت نعنا بود .. تلخ .. مزخرف .. بقیه دوست داشتن ها .. منتهی ما نه .. هر روز صبح بینی مونو کیپ میکردیم و یه لیوان ازش سر میکشیدیم و لعنت میفرستادیم به این اجبار .. شربت نعنا تلخ بود ولی بهتر بود .. بهتر از نبودنتون بود ..
وقتی میدیدم شما با اخم میپرسی "به نفعمون نبود یه مدت دوری؟" ما جمع میشدیم توو خودمون .. با لبخند یه لیوان شربت نعنا میرفتیم بالا و شما لبخند میزدی .. میگفتیم "نچ" .. اصلا هم سخت نبود .. اصلا چه خوب که شما انقدر جفاکارید .. چقدر بتون میاد! ..
ولی .. حالا نبودنتون عینِ ریختنِ آب داغه رو ماهیتابه ای که تووش تخم مرغ نیمرو کردی .. عکس هاتون هم افاقه نکرد .. عینه اینه که بخوای با دستمالِ خیس رو اُپنِ نمدار رو خشک کنی ..
راستی دلمون که میلرزید .. شما با چشاتون ندیدید تو ذلِ تابستون چقد زمستونه؟ هوا گرفته نبود؟ دلتون نگرفت اون شب؟ .. نه؟ فدا سرتون ..

راستی هِی از گوشه و کنار پشت سرمون گویند سرانجام ندارید شما .. مائیم که بی هیچ سرانجام خوشیم ..
دیروز هم رفتیم اون قناری فروشیه .. کدوم؟ همون که اصن قناری نداشت .. محلمون نذاشت راستشُ بخواین .. انگار یکی یکی میخواستن بیان جلو بگن "شما همونی هستی که بی چارشونه ی چارخونه شده؟" یا بی چارخونه ی چارشونه؟ مام چونه مینداختیم بالا و با شرمساری میگفتی آره .. تا تو رفتی ز کنارم به نظرها خوارم .. آخه میدونین .. بشکند قیمت خاتم چو نگین برخیزد ..
ما که تا الان دووم آوردیم .. بعدِ نه ماه پاییز .. جَختی رسیدیم به زمستون .. شمام دلت نگیره ها .. گر بنوازی به لطف ور بگذاری به قهر .. حکم تو برمن روان زجر تو بر من رواست ..
از اون موقع تا حالا نگفتید شب بخوایه؟ ما بیدار بودیم ها ..
پس یعنی نمیاید؟ اومدن قشنگه ها .. عینِ صدای ضربه زدن به لیوانیه که تووش پر از شیرموزه .. گروپ گروپ ..
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

مرگ بر خشونتِ خانگی!

جین ادامه داد:« منظورم اینه که یه مرد اگه زشت و چاق باشه، باز هم می‌تونه بامزه و دوست‌داشتنی و موفق باشه؛ اما انگار شرم‌آورترین چیزیه که یه زن می‌تونه باشه.»

مادرلین گفت : «اما تو نبودی، نیستی .. »

جین وسط حرف او پرید و گفت : «باشه، آره؛ اما اگه بودم چی! اگه بودم چی! این مشکل منه. اگه اضافه وزن داشتم و خیلی خوشگل نبودم چی؟ چرا انقدر افتضاحه؟ انقدر چندشه؟ چرا آخر دنیاس؟»

مادلین دید که حرفی برای گفتن نداشت. چاق و زشت بودن برای او هم آخر دنیا بود.

جین گفت : «برای اینکه همه‌ی عزت‌نفس یه زن توو این جمع شده که چطور به نظر میرسه. به خاطر اینه. ما داریم توو یه جامعه‌ی وسواس به زیبایی زندگی می‌کنیم، جایی که مهم‌ترین کاری که یه زن میتونه بکنه، اینه که خودش رو یه جوری درست کنه که به نظر مردها جذاب بیاد.»


+ کتاب خیلی خوبیه. از لیان موریاتی ..

خودندشُ تجربه‌ کنید ..

+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

که شما خوشی بی ما ..

از وقتی شما رفتین همه چی اسلوموشن شده .. دیگه کلیپ پاندا شوغ و ذوق نداره .. لحظه ها کِش میاد تا اون تپلِ پرسلولی بیاد پایین از سرسره .. دیگه شربت آب لیمو اون مزه قبلشو نداره .. حتی گربه ها هم بی حوصله شدن .. ترس سوسک هم کمرنگ تر شده چون حتی اونها هم رفتن .. انگار رفتنتون مسری بود .. تک تک گُلایی که به گلبرگشون دست زدین خشک شدن .. حتی اتود مشکیه هم کار نمیکنه ..

هر روز شده پاییز .. انگار یه طلقِ نارنجی گرفتی جلو چشمات .. همه جا برگ ریزونه .. همه جا غصه س .. همه جا دلگیریِ بی گُل بودن رو داره .. عین بیمارستانه همه جا .. بو الکل میاد .. بو بتادین .. بو زخم .. نکنه مرضی چیزی گرفته باشیم؟ از وقتی رفتین، خون بند نمیاد .. شایدم هپارین خونمون حوصلش سر رفته .. گفتم که .. مسریه ..

دیروز رفتیم اون عطاریه .. همون که شاخ گوزن رو دیوارش بود .. همون خانوم مهربونه .. تا منو دید برق از کله ش پرید .. از وقتی پاییز شده، هفت - هشت ماهی میگذره .. از اون موقع نیومده بودم اینجا .. غصه مینشست رو دلم آخه .. حالا هم به فرمان مامان خانوم اومدم .. مجبوری .. آخه هیشکی به حرف یه دختر که میگه "میشه ازون عطاری واسم زردچوبه اعلا بخرین" گوش نمیده .. اونا که نمیفهمن .. اونا که نمیدونن من به اون خانوم مهربونه سفارش عسل مرغوب داده بودم واسه شما .. واسه صبحونه و سرماخوردگیتون .. اونا که نمیدونن هشت ماهه عسلِ سفارشیمون منتظره تا بریم بگیریمش .. اونا نمیدونن ولی اون عسل میدونه انتظار یعنی چی .. یکی سفارشت بده .. ترو نخواد یعنی چی ..

واستادم جلو روش و گفتم "زردچوبه" و از همون لبخندا که دوسشون نداشتی .. هیچی نگفت .. رفت سمت یکی از گونیا .. یه ظرف برداشت و اون نارنجیِ خوشبو رو ریخت توو پلاستیک .. دیدی همه جا پاییزه؟

داد دستم که بغضم گرفت .. گفتم "هنوز عسل رو دارین؟" .. میدونست کدومو میگم .. گفت اره .. نشستم رو یکی از گونیا که بسته بود .. زار زار گریه کردم .. هیچی نگفت .. حتی به پولی که گذاشتم رو پیشخون هم نگا نکرد .. فقط گفت .. بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو ..

زردچوبه رو گذاشتم رو اُپن .. مامان خانوم گفت پشت مانتوت چرا نارنجیه؟ چشات چرا زرده؟ اشکات چرا سرده؟

دیدی گفتم بی تو پاییزه؟

نشستم رو تخت .. به حرفتون گوش نمیدم اینبار .. به "نه زنگ، نه اس ام اس" گوش نمیدم .. پیام دادم و گفتم بیا خوشم می دار .. درسته که خوب نیست شما رو "تو" خطاب کردن منتهی .. جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو ..

+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

ای یار غلط کردی با یار دگر رفتی

میگم شاید شما حق داشتی .. جدی میگم! .. ما بیش از حد بهتون میچسبیدیم .. بیش از حد حواسمون بتون بود .. اصن یه بار اومدیم حواسمونو بدیم به حرفای مامان خانوم، دیدیم ای دلِ غافل! پیش شماست که .. شاید حق داشتین؛ چون در دل ما درخت مهربانی به چه ماند؟ به سرو بوستانی .. ولی شما چی؟ یه گلزارِ خزوونه دلتون .. هِی کاسه کاسه آب بده پای گُلارو .. سبز نشد که نشد .. پس به خاطر اینه که گلزار ندانستی در خار دگر رفتی؟
از اول میدونستیم نمیمونین .. فقط میخواستیم دیرتر باشه .. شما که حرفتُ با یه "بیا جدی باشیم" شروع میکردی، تموم توانمونو بکار میبردیم جدی نباشیم که شما هیچی نگی .. که هردفعه سرد میشدین زنگ میزدیم به گوشیتون ببینیم هنوز شمارمون سیوه؟ هستیم؟ اون قلب قرمزه نرفته؟ توو بلک لیست نیستیم خدابخواد؟ وویس هامون هنوز هست؟ بود که .. روز آخر هم بود که .. بازار مرا دیده بازار دگر رفتی؟ .. ما که شکلات خوردنمون کم شده بود .. ما که دارچین میجوشوندیم واستون .. ما که شیش گیاه خون ساز واستون گرفته بودیم .. ما که سرمه بادوم میزدیم .. چی شد پس؟
ای خویش پسندیده هین بار دگر رفتی؟ شعر به کنار .. انگار باعث میشه سربالاتر جواب بدین .. رو راست .. مردونه .. بی شوخی .. رفتین؟
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

وی در دل ما سکنا گزید ..

اصن ما تا حالا مویی از شما بفروخته‌ایم؟ اصن به ما میاد این کارا؟ .. حالا ببخشید وسط حرف زدناتون وقفه می‌نداختیم .. ولی وقتی مامان خانومِ آدم میاد  که حرف بزنه، باید گوش داد دیگه؟ وقتی میگه "باید سه چیز نخوری .. ماست و چایی و حِرص" باید التفات نمود دیگه؟ ..

والا به خدا به شمام نمیاد .. چیه این حرفا؟ اصن بهتون نمی‌خوره خُب .. توو مرامتون نبود که .. چیه این تُندیا؟ غرغر کردنا؟ .. به شکلات خوردنمون گیر دادنا؟ اصن به پرستیژتون هم نمیاد! .. این مدل رفتار کردنا به تیپ شما نمی‌خوره .. رنگش با پیرهن سورمه‌ای‌تون جور نمیشه هیچ رقمه .. دیگه هم نگین خانومانه حرف بزنیم واستون و با ادا .. دوشت دالم بهتره یا عزیزِ چشمامی؟ .. نه خدایی کدوم بهتره؟

حالا مام نگفتیم شاعرطوری رفتار کنید و از ده تا جمله، یازده‌تاش شعر و مدح و ثنای ما باشه .. اصن ما رو چه به این حرفا؟ سنی ازمون نگذشته نه ولی به تیریپ شخصیتیمون نمیاد ..

همینکه ما زیرلب بگیم که چنین خوب چرایی، کفایت می‌کنه بنظرم .. دیگه از ناحیه شما غزلی نیاد واسه ما مشکلی نیست .. همون دیوونه که بهمون میگید واسمون بسّه .. فقط دیگه به خورد و خوراکمون گیر ندید .. خب گشنمون میشه .. شما گشنت نمیشه؟ شما معده نداری؟ اِی‌تی‌پی نمی‌سوزونی؟ حرفی میزنی شما که آدم شاخ درمیاره کچل هم مو!

اصن ما هیچیمون به آدمیزاد نرفته، درست .. جنونِ گل داریم، درست .. بسی خجالتی هستیم، درست .. درگیر رویای شمائیم، درست .. خُل‌وضعیم، اینم درست .. ولی جفا چرا پیشه می‌کنید آخه؟ ما که به این چیزا نیاز نداریم .. همینجوریشم خودمون می‌دونیم دوشنبه‌ها باید کیک خونگی توو کیفمون باشه .. یا مثلا چارشنبه‌ها که اس‌ام‌اس می‌زنید "آبی تیره" می‌فهمیم که تیپمون باید چه رنگی باشه که سِت بشیم با شما ..

فقط می‌دونیم شما دیگه توو زندگیمون نیستین که بهتون بگیم "شما" .. شما شدین "وی" .. واسه کسایی به کار میره که کاری به کارتون ندارن ..

وی شدین و عین خیالتون هم نیست .. فقط .. یه چیزی بگم این آخره حرفی؟ نشان مهر وی اندر دلم چراست هنوز؟

+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

چه شود اگر بسازی .. نشتابی و نتازی

واستا ببینم .. حالا اگه میخواین برین هم برین ولی گوش کنین و برین .. شما چرا به ریشِ نداشته ی ما "دلبر" نمیبندی؟ حالا نه اینکه خیلی دلبر باشیما .. ولی هستیم که .. واستون افت داره دلبر بودنِ ما؟ حیف باشد که شما یارِ ما باشی؟ یا مثلا ما یار شما؟ .. حیف، هفت جدمون بودن که رفتن .. چی میگی شما؟ .. مامان خانوممون گفته زردآلوها رو پخش کنیم رو سینی استیل واسه لواشک و تُلفشُ بریزیم دور، چشم .. ولی قبلش باید حرف بزنیم یا نه؟ .. اصن از چشم و قلب و صدتا مرض دیگه نگیم، از شما که دیگه باید گفت .. به قول چهرازی "خب یهو دیدی وسطش خواست اینجا رو بنگره، باس باشیم دیگه .. " ما که ازیناش نیستیم که پاتوق داشته باشیم تو کافه کا و شعر بسراییم توو دلِ طبیعت .. نه که دلمون نخواد، نمیشه .. از اولش هم آروم بودیم .. دیروز به اتفاقِ مامان خانوممون یه تصمیم گرفتیم .. ازین تصمیم عجیبا .. که خیلیا باورشون نمیشه .. ازینایی که پشتش یه خونه ی سوت و کوره ولی آرامش داره .. ازینایی که عینِ خیالتون هم نیس .. ازین تصمیم های با تنهایی .. با غمباد .. فقط باید درش بزرگ باشه .. چقدر باد میشیم از غم ینی؟
ببین اصن دورِ خانوم دکتر شدنمونو خط قرمز بکشین .. یا نه .. خط آبی .. که یه وقت فکر نکنین صورتیه و واسه خنده کشیدین .. آخه همیشه میگفتین "دختر .. مردا کوررنگی ندارن .. حوصله ندارن!" .. نمیدونم تقصیر از ماه تولدتون بود که انقدر دور شدین یا خودتون هم مقصر بودین .. تا تو رفتی قوت و صبرم برفت که .. نگفتین باید چک کنین ببینین تو کیف سامسونتتون قوت و صبرمون نباشه یه وقت؟ .. فراموشکار و بهانه دار هم هستین که .. میخواستیم بگیم وز من ملول گشتی که من از تو ناشتابم، دیدیم سایه تون به کل رفت .. از زندگی، پوشه اس ام اسِ گوشی، اکانت تلگرام و هرجایی که خونه داشتین .. از قضا، فکرِ ما .. آره؟ نه .. ما بی تو دلتنگ ولی وفادارتر .. مرام، رسم مردونگیه ولی اینبار ما به عهده میگیریم ببینیم حالا که بار رو دوشتون کمتر شده، بالاخره میاین؟ نمیاین؟ دل یار میخونین؟ نمیخونین؟ میخندیدن؟ نمیخندین؟ .. مسافرت رفتین، سوغاتی میارین؟ نمیارین؟ .. اصن اونجایی که شما رفتین، سوغات داره؟

تو رئیسی و امیری دم و پند کس نگیری .. ولی زود برگرد خب؟ .. سوغاتی هم نخواستیم ..


پ.ن: اصن کلا بلاگفا با ما مشکل داره .. نمیتونیم برای اسطوخودوس بنویسیم چه خوب که مینویسه .. و چه خوب مینویسه ..
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید
.
من نه شاعرم نه نویسنده . نه می‌شوم . شاعرها و نویسنده‌ها از همه‌چیز می‌نویسند . از همه‌چیز می‌نویسند و از نوشتن‌شان نان می‌خورند . من امّا فقط از تو می‌نویسم . فقط از تو می‌نویسم و با نوشتن‌ام خون دل می‌خورم .

{ فرشید فرهادی }


atata.s@yahoo.com
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان