دوست داشتم سرش داد کنم و بگم برای من قیافه نگیر. من خودمم داغونم. انگار برج میلاد ریخته رو تنم. ولی نمیشد. گارد میگرفت. محرومم میکرد. مثل تمام وقتهای دیگه. زورش به من که میرسید. نمیرسید؟ در ظاهر اهل لجبازی بودم و برای همون «نمیخوام، نمیام، نمیگم ..» صدبار میمردم .. قلبم تیر میکشید .. چشمام پر از آب میشد ..
من آدمه بحث کردن نبودم. دلشُ نداشتم. به اندازه ده سال سفره افطاری، دل میخواست. نداشتم.
ــ « غیبت نکردهای که شوم طالب حضور / پنهان نگشتهای که هویدا کنم تو را » .. فقط .. مالِ من نیستی ..
میشینی بالاسرِ ماهیهای جونندارِ تنگ و هر دو ثانیه یه بار اسمشُ میگی و بخاطر اون یک ثانیهای که اسمش یادِ ماهیها میمونه، ذوق میکنی. اینطوری که میشی، میبینی دوسش داری مثل یه دایناسور.
زیبا نبودن آدمها هیچ ضرری به زندگی شما و عزیزانتون نمیرسونه .. فقط شاید باعث بشه شما برای چند لحظه متاسف باشید .. شاید هم شما رو به این فکر بندازه که ممکنه فرزندتون هم روزی همچین ظاهری داشته باشه و با این فکر، سریع صورتتون رو برمیگردونید و تظاهر میکنید پنج دقیقه تمام به صورت کسی زل نزدید و کسی کل روز یا حتی هفته و ماهش رو به نگاه شما فکر نمی کنه و از خودش ناراضی نیست ..
آدمهای تپل هم کاری به کارتون ندارن .. اونها به اندازه شما فحش میدن .. به اندازه شما هوا رو آلوده میکنن و به اندازه شما در طول زندگیشون کسانی که دوست ندارن رو ضایع کردن؛ ولی تنها ضررشون شاید سهم بیشترشون از لازانیا باشه یا تمون شدن غیرمنتظرهی پفک ..
ولی ادمهای بیشعور .. خطرناکن .. میتونن اعتماد به نفس و عزت نفست رو در کثری از ثانیه ازت بگیرن .. اونها این توانایی رو دارن که تو رو تووی دستگاه میکسر بزرگی بندازن و جلوی همه خوردت کنن .. ولی هیچکس به خطرناک بودنشون توجه نداره! همه ترجیح میدیم دماغ بزرگِ استاد فلان درسُ یا شکم بزرگ زن همسایمون رو مسخره کنیم تا به فکر بیشعورها باشیم و بدونیم که به اندازهی مولکول اوزون خطرناکن .. حتی بیشتر از کربن مونواکسید توو فضای بسته .. شاید بخاطر اینه که خودمون هم بیشعوریم ..
پ.ن: تحتتاثیر خاویرکرمنت نبودم .. از بیشعوری خودم و بقیه خسته شدم ..
فکر کن کنکوری باشم، فکر کن تست اولم باشی.
پ.ن: از متنهای خیلیوقت پیشها
شبیه فرار نیست. هیچ رقمه! بیشتر شبیه چنگ زدنه .. با ناخن های بلندی که هنوز روی پوستِ کنارشان کمی لاکِ خاکستری مونده.
باید با چنگ و دندان نگهش داشت. خیالِ خوش رو میگم! باید نگهش داشت. ولی از آخرین باری که خواستم با چنگ و دندون نگهش دارم، تنش زخمی شده. جای ناخن هست .. خراش برداشته .. یه دلخوشیِ خراشدارِ نصفه ..
ولی همین رو هم بعضیا ندارن. همین بعضیایی که از فلان روز دلخورن .. همونایی که چشمهای مهربون دارن و بیشتر از هر چیزی نگرانشونی .. قرار بود یه تیکه از این دلخوشی، سبز باشه .. درخت داشته باشه .. با خاطره های بچگی تووی برکه ی زلال .. با اون درخت توت بزرگ بالای سرش و اون همه شاپرک ..
ولی یه دستی اومد و این خیاله خوشه سبز و پر شاپرک رو برداشت .. دستی که صداش میکردن خستگیِ بعد از کار ..
بعضی وقتها انقدر قبل از خواب فکر میکنی، که منتظری تاریکی هم نظر بده .. ولی اون «بهش فکر نکن دیگه» رو من گفتم ..
* مهدی میرآقایی
برای خودش خانه درست کرده .. ماهی های پلاستیکی گذاشته روی میز و به زنِ خیالی روبرویش هر ماهی را صد و نود هزارتومان میفروشد.
در طرف دیگر .. با خنده و هُل دادنم به سمت در، نمی گذارد ظرفها را بشورم. صدایش را بچگانه میکند و جفتمان را از آشپزخانه دور .. مابینِ خواندن وبلاگِ فلانی صدایم میکند و میگوید چطوری باید شیربرنج درست کنم.. با دقت گوش میدهم و لبخند میزنم ..
دیروز را روز خوبی میبینم .. بعد از دو سال دیدنش و در آغوش گرفتنِ بی غرور و مهربانانه اش و اینکه هِی تو را از خودش دور می کرد و می خندید و می گفت «چقدر بزرگ شدی » و اینکه هول شده بودم و در جوابِ چه خبر اش گفتم هیچی ..
و فردایی که قرار است مثلِ هشت سالگی هایم برویم باغِ مادری و اینبار با التماس به کسی نگاه نمی کنم که با مامان حرف بزند تا فردایش به مدرسه نروم ..
و این وسط چیزی عوض شده .. به غیر از قدِ من و بلندیِ موهایم که هربار میگویند کوتاهش نکنی! چیزی عوض شده .. بغیر از بزرگ شدنِ نوه کوچکتر .. پرروبازی های بزرگتره .. اینکه از دستش لجم میگیرد ..
چیزی عوض شده و دیگر ربطی به اینکه مخاطبِ «عزیزدلِ مامان» نیستم ربطی ندارد.
{ فرشید فرهادی }
atata.s@yahoo.com