خوب بود. برنامه لاغر شدن بعد از امتحانها . پخش کردن کتاب بین کتاب فروشی ها . متنی که میخواهی اول کتابها بنویسی . ساعت پنج صبح بیدار شدن و درس خواندن . یک دورهمی سه نفره . اینکه ارزشِ عروسک مرغِ روی بخاری را درک کردند . همه چیز خوب بود . واقعا نمیدانم چرا یکهو خالی میشوم از هر چیز . گریه ام میگیرد . میخواهم بخوابم . میخواهم بروم تووی فیلمِ دیشبی . میخواهم تمام شود .
یه کاری کن فکر کنم باهام لجی. که "اگر با من نبودش هیچ میلی .. " بشه.
وقتی ازت حرف میزنم. فلانی میگه "ببین به چیا توجه میکنه!!". نه. باور کن دوستت ندارم.
تو حتی نمیدونستی من ریحون دوست دارم. واقعا چجوری ازت توقع داشته باشم بفهمی ازت خوشم میاد؟
* علیرضا آذر
گاهی وقتها انتظارات بی جایی از آدمها دارم. مثلا انتظار دارم به حرفشان عمل کنند. که وقتی میگویند «تسلیم! سعی میکنم ادم خوبی باشم»، باورشان میکنم. آنقدری که با خیال راحت به همه میگویم «نگران نباشید! او یکفرشته شده که دور و برش پر از رنگین کمان و اسب تک شاخ است.»
یا مثلا رفتار آدمها را باور میکنم. حتی اگر لحظهبه لحظه تغییر کند، هر لحظه اش را باور میکنم. اینکه در یک لحظه دوستم داشته و لحظه بعدش فقط بنظر او بامزه بوده ام.
که وقتی میگوید یادم باشد برایت آن داستان را بخوانم، واقعا بخواند و بفهمد که بعد از آن هروقت سمتم برمیگردد، منتظرم که حرفش را با یکی بود و آن یکی هم نبود شروع کند.
شاید اشکال از من است. شاید وقتش رسیده باور کنم صادق تر از گلها وجود ندارد. که وقتی یادت میرود آنها هم هستند، خشک میشوند .. که مجبور میشوی از ده نفر بپرسی کدام گل آفتاب مستقیم میخواهد و کدام قطره مخصوص را؟ ببین! خشک میشوند! راست میگویند ..
شاید برداشت من از آدمها اشتباه بوده.
بروم به گلهایم برسم.
با کاهو و سکنجبین خوردنِبی دلِ خوش، کام مثل زهرش شیرین نمیشود ولی .. تلاش خوبی بود.. ممنون.
فقط شما را به خدا .. کاری را برای مقابله به مثل کردن انجام ندهید. خصوصا اگر آن کار را از روی دوست داشتن یا مهربانی برایتان انجام داده باشند.
وقتی بهت زنگ میزنم و سردی. وقتی بعد از دو جمله ی «الو؟ سلام!»ای که رد و بدل میشه .. با اینکه میدونم شناختیم، بازم میگم «فلانی ام ها!» .. نگو میدونی .. اگر میخواستم مثل قبلش سرد بمونی، اون حرفُ نمیزدم .. من انتظار دارم بگی «اِ تویی؟» و مهربان شوی. مثل مابقیِ نامهربان های مُنصف
خب ... همین؟ ظرفهای ناهارُ بشورم. دوستم نداشته باشی. درس بخونم. کتاب بخرم. کتاب نخرم. دزدکی کاپوچینو بخورم. دوستامُ دلداری بدم و ... فقط همین؟
قلبش درد میکرد و میگفت احتمالا هیچ دکتری نمیتواند بفهمد دردش چیست. شاید هم حق با اوست .. «دلم برای مادرم تنگ شده و به اندازه زحل، در سیاهیِ بی خورشیدِ اطرافم گیر افتاده ام» را کسی از روی نوار قلب نمیفهمد .. با خواب و قرص هم خوب نمیشود.
{ فرشید فرهادی }
atata.s@yahoo.com