حال دل از من نمیپرسی چرا؟ حال پرسیدن که دیگر ننگ نیست *

ببین فکر کردن بهت چقدر به نفعمه که دیگه شبا از تاریکی نمی‌ترسم.


* متاسفانه نمی‌دونم عنوان از چه کسیه.

+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

خونه ی متروکم .. گلای گلدونم .. دوس دارن برگردی

همه میخواستن توو کادر باشن. توو گلخونه دعوا شده بود. گل سنگی دست به یقه شد با دیفِن چون یکی از شاخه هاش تو عکس نمیفتاد. اونا نمیدونستن تو خودت گُلی.




عکس: من

+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

حق و ناحق شدن محکمه را عذر بنه

وقتی ادم از «رفتار» کسی ناراحت است چرا باید بگوید از «دستت» ناراحتم؟ مثل همیشه باید کسی یا چیزی قربانی شود که نباید؟

+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

من بداورده ی دنیای پر از بیم و امید

من خیلی ازت دلخورم و دست خودم نیست. ببین دستِ تو هم نیست؟


پ.ن: برداشت شده از یک متن طنز قدیمی.

+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

مامان اینطور صدایم میکرد ..




دلخوشی ام شد وقتی دلخوشی داشتن در زندگی ام مُد نبود ..

با وجود تمام ترسهای بعد از قضاوت شدن و حرفِ درِ کوزه ایِ آدمها، با حمایت یک عدد شمعدانی و یک عدد کاکتوس تپلِ پرتیغ و یک سروِ همیشه سبز .. حقیقی شد.

با وجود تمام نگاه های بعد از خواندنش و به قولِ شمعدانی «خصوصا فُلان متنش»

با وجود تمام حرفهای از همین الان بر باد رفته کوته فکرهای همین گوشه و کنار

با وجود «یک کارِ جدید» بودن در زندگیِ روتین ام ..

با وجودِ اینکه اسمش "آتاتا"ست به یادِ روزهایی که مامان اینطور صدایم میکرد

با وجودِ سما بودن و آسمان نبودنم ..

الان منتظر است تا خوانده شود :

"آتاتا" به یادِ روزهای بی دغدغه

+

نمایشگاه بین المللی کتابِ تهران، سالن A4، راهرو یک، غرفه 32 .. انتشارات مایا

از تابستانِ 95 تا بهارِ 96 منتظر تولدش بودم با پوستِ کاغذی اش ..

+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

از حیایت نتوانی خمِ ابروی بکنی

تازگیها نمیتوانم چیزهای خیلی قشنگ بنویسم. یا حرفهای خوب بزنم. یا عادتهایی که مامان دوست ندارد را فراموش کنم. ولی قابلیتهای دیگری پیدا کرده ام. جلوی گریه ام را میگیرم چون وقت درس خواندن است و چشمهایم اذیت میشود‌. میتوانم از گلم مراقبت کنم. مراقب قلبم باشم. میتوانم عادی باشم و نه کسی را دوست داشته باشم و نه برایم مهم باشد که کسی دوستم ندارد. حتی اگر کمتر از پنج ثانیه به حرف دوستم بخندم هم عذاب وجدان نمیگیرم‌. تازگیها ترسناک شده ام. من اینجوری نبودم. من خیلی دوستت داشتم. دوباره بحث رسید به اینجا!  

+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

گرچه لبم دوخته است ..

جاهایی که بخواهم ساکت باشم .. به حدی ارام میشوم که همه چیز بیفتد گردن من ..

دیروز گل قاشقی میگفت پیازچه گل نرگس را من دور انداخته ام .. بامبو میگفت راپورت اش را به مامان داده ام که قطره هفتگی اش را سریع بیرون تف میکند .. تو چی؟ گریه های پنهانی ات در امامزاده را بنداز گردن صدای بلند هق هقم که شنیدی ..

+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

.

ادمهایی را که راحت میتوانند دل بقیه را بشکنند، راحت میتوان شناخت. وقتی که بعد از دو - سه بار دیدنِ گل قهر و اشتی روی میز مطالعه ات، باز هم دست بزنند به گلبرگهایش .‌. نه .. این ادمها را دوست ندارم.

+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

پدرخوانده ی گلها

یک خبر خوب. نگران اینکه دوستم نداری نباش. دارم عادت میکنم. مگر چاره دیگری هم هست؟

هر چند که نیستی .. [ نگران اینکه دوستم نداری ] را میگویم.

+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

.

نمیدانم از آن ادمهایی ست که بخاطر این چیزها ناراحت شود یا نه. ولی یک سخنرانی مکش مرگ ما برایش اماده کردم که بازهم یادم برود و خنگ طوری نگاهش کنم.

+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید
.
من نه شاعرم نه نویسنده . نه می‌شوم . شاعرها و نویسنده‌ها از همه‌چیز می‌نویسند . از همه‌چیز می‌نویسند و از نوشتن‌شان نان می‌خورند . من امّا فقط از تو می‌نویسم . فقط از تو می‌نویسم و با نوشتن‌ام خون دل می‌خورم .

{ فرشید فرهادی }


atata.s@yahoo.com
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان