مثل لاپوتا تقریبا

این خاله ست. آره همیشه عینکی بوده. توو بچگی اسمش جزو بانمک ترین جهره های تاریخ ثبت شده و الان هم برنده کاپ طلایی مهربونی و دلپاکیه. متخصص انیمیشن های حال خوب کن و پایه ی سینما رفتنه.
این مامانیمه. ملکه ی قصه ها و خاطرات. طوری خاطراتش خوب و نابه که هرکسی واسه خاطره ساختن باید از اجازه ی مامانی بهره مند بشه. استاد تغییر صدا و فرشته ی محافظ نوجوون ها واسه پیچوندن گیردادن های ماماناست.
بقیه به اینجا میگن حیاط ولی واسه من مثل یه سرزمینه که به موقع ورودت آهنگهای قلعه هاول پخش میشه. با اون کرکره که موقع ظهر پایین میاد و این دیوار که هر زمستون با برف روش یه لبخند میساختم.
اینجا انباریه. مرکز خرابکاری های من. کمد سمت راست. اون تهه. گوشه دیوار. در زرد رنگ آهنیشو که بازکنی .. میفتی تووی دنیای دکمه ها. از هر کدوم هم همیشه تعداد فرد هست. انگار کسی با خودش عهد کرده بوده که تو دکمه بازی، همیشه یکی تنها بمونه.
سمت چپ کمد لباساست. بهترین جا برای دختربچه های سرتق. پوشیدن کفشهای پاشنه بلند و ترس از اینکه به قول مامان بشکنه پاشنه اش چون پاهای کوچولوت کل کفش رو نمیگیره و به یه قسمتی نیروی بیشتری وارد میشه. هنوزم نمیدونم راست میگفت یا نه.
اینجا دستشوییه. بچه که بودم بزرگترین ترسم بعد از زود رفتن از خونه مامانی، اینجا بود. همیشه یه سوسک در کمینه که خبر بده "نه وایسید وقتی دختربچهه اومد بریم بیرون" و جیییبغ.
همیشه هم خاله توو حیاط وایمسیتاد و برام شعر میخوند. در سطح داستانهای مامان میشد قرارشون بدی. ولی نه کنار داستان راه و بی راه.
اینی که میبینی بخاریه. بهترین اتفاق بچگی من روی این بخاری بود. وقتی که با بینی قرمز و چشمهای به اشک نشسته و دست پردرد و واکسن زده رسیدم خون ه و دیدم نرم ترین خرس عروسکی خاورمیانه نسسته روی بخاری. لپ لپ ها رو رها کردم و بغلش گرفتم.
این پشتی خوشمزه ترین پشتی دنیاست. جایگاه دایی وسطی واسه خوابیدن. همیشه بغلش شکلاتهای فرمند رو میذاره. کشمشی ش خیلی خوشمزه ست.
و اما این تلویزیون. رفیق فابریک تلویزیون سن و سالدار ماست. یکم جوونتره ولی. این هم رایانک منه.
قارچ بازی درحالیکه خونه دم کرده و بوی شله زرد میاد و بیرون پره برفه، لذت درجه یکیه که با هیچکدوم از بستنی شکلاتی های دنیا عوض نمیشه. حتی الان.
این کامپیوتره. هولناک ترین و استرس زا ترین بازیهای دوران کودکی من. از هر طرف یکی شلیک میکنه و اطمینان دارم خاله توو اون سال برنده کاپ نقره ای اعصاب فولادین شد چون قبلش دایی کوچیکه کاپ طلایی رو از آن خود کرده بود.
این عکس بابابزرگه. چون عینک داره بهش میگن باباعینکی. هیچوقت ندیدمش ولی شنیدم اگه بهش سلام میدادی از ادبت خوشش میومد و بهت جایزه میداد. اگه من توو اون دوران به دنیا اومده بودم، زن اول خاورمیانه بودم. چون حتی بعد از بیرون اومدن کسی از دستشویی هم بهش سلام میدم. آخه نبودنشون خیلی طولانیه.
اینجا. درست کنار این دیوار بلند. بغل مامانی نشسته بودم و فیلم ترسناک میدیدیم و سعی داشت با گفتن "اینا الان پشت صحنه دارن با هم میخندن" منو آروم کنه. ولی کدوم دیوانه ای بعد از جیغ بنفش و قطع شدن سرش، تووی پشت صحنه میخنده؟ اول باید یه چسب مایع پیدا کرد. آدما بدون سر درسته قابل تحمل ترن ولی قشنگ نیستن
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
.
من نه شاعرم نه نویسنده . نه می‌شوم . شاعرها و نویسنده‌ها از همه‌چیز می‌نویسند . از همه‌چیز می‌نویسند و از نوشتن‌شان نان می‌خورند . من امّا فقط از تو می‌نویسم . فقط از تو می‌نویسم و با نوشتن‌ام خون دل می‌خورم .

{ فرشید فرهادی }

باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان