دیوانه ی دوازده عددی حساس

"فقط ده دقیقه. قول قول قول" بعد کیفش را از صندلی عقب برداشت و چون عجله داشت، محکم به پشت سر پسر خورد و سرش را به جلو پرت کرد. در را محکم بست و قفل مرکزی را زد. واقعا؟! با وجود یک پسر پانزده ساله چطور مادرها به خودشان اجازه میدهند سوئیچ ماشین را بردارند و در را هم قفل کنند؟ اگر یک ماشین با صدای ضبط زیااد رد شود و دزدگیر را به صدا دربیاورد چه؟ آنوقت باید خودش را با صورت سرخ آرام پایین بکشد تا مردم نفهمند مادرش در را به رویش قفل کرده. واقعا که مایه ی خجالت است.
اصلا اگر زلزله بیاید و یک گسل درست در نیم متری ماشین بوجود بیاید چه؟ چطور فرار کند؟ شیشه را بشکند؟ برای وارد کردن ضربه ی به آن محکمی، زیادی به شیشه نزدیک بود و صندلی هم آزادی عملش را میگرفت. تازه آرنجش هم هنوز خوب نشده بود و همین امروز صبح بود که دید خونش لخته شده و زخمش را بسته. اگر بر فرض محال هم شیشه را میشکست و از دست گسل جان سالم به در میبرد، مادرش او را میکشت. شکستن شیشه؟ فسقلیه تازه به بلوغ رسیده.
اصلا زلزله هم نه. اگر یک خون آشام با یک چتر بزرگ بالای سرش و یک بارانی در این گرما ظاهر میشد چه؟ یا اگر حیوانات باغ وحش بغلی رم میکردند و شیرها میله ها را خم و مارها شیشه ها را میشکستند چه؟ "مامان باور کن دلت نمیخواد زیر لگد گوزنها له بشی و ماشینت چپه شه". دنیا واقعا جای خطرناکی ست. چطور احتمال زنده ماندن بالاست؟ مطمئنید همه زنده ایم؟!
احساس کرد دید متفاوت تری نسبت به بقیه دارد. بقیه این چیزها را درک نمیکردند. بوی باران را حس نمیکردند. باد به دستورشان تند نمیشد. آب با نگاهشان به جوش نمی آمد و خورشید به خواسته شان دیرتر غروب نمیکرد. حتی صدای برخورد تکه سنگها در فضا را هم نمی شنیدند. اصلا خبر داشتند تا ده سال دیگر زهره از مدارش خارج میشود تا بیشتر از این پوستش سرخ شود؟
حتما میخواهی بگویی در مورد راز پنگوئن ها هم نمیدانند!؟ ولی او میدانست.
صدایی پایین تر جایی که گوش هایش قرار داشت، گفت "چقدر شد؟". ساعتش بود. زمان موردعلاقه اش که میرسید حرف میزد تا توجه پسر را جلب کند. ساعت ده و دقیقه. کمی که سعی میکرد، عقربه ها کمی خم میشدند و شکل لبخند میگرفتند. عدد یک چشم راستش بود و عدد یازده چشم چپش. عاشق ده و ده دقیقه بود و بعد از آن، هشت و بیست دقیقه را دوست داشت. چون باید ساعت را برعکس میکرد تا صورت متبسم اش را ببینی. اگر ناراحت بود همان هشت و بیست دقیقه را ترجیح میداد ولی درصورتیکه ساعت را برعکس نکنی و این بار دو و ده چشمانش بودند. لب هایش به سمت پایین بود. چشمانش نزدیک به لبهایش. ناامید. غصه دار.
اگر حس خاصی نداشت، ساعت نه و ربع یا سه و چهل و پنج دقیقه بود.
اما حالا سر ساعت ده و ده دقیقه به صدا درآمد یعنی خوشحال است.
"یک ساعت شده". ساعت ثانیه شمارش را سه بار برد بین عدد سه و پنج. دستش میخارید. گفت "مگه نگفت فقط ده دقیقه طول میکشه؟". پسر جواب داد "امروز اون ساعت رو دستش کرده که ده دقیقه اش، یک ساعت و کمی بیشتره".
ساعت تعجب کرد. بند چرمی اش را تکان داد تا جایش راحت تر باشد و گفت "مگه همچین ساعتی هم هست؟"
معلومه که هست. مخصوص پدر و مادرها و کلا تمام آدمهایی که دیر میکنند. آنها ساعتشان فرق میکند وگرنه نمیخواهند ما را معطل کنند.
پسرک هم حوصله اش سر رفت. انگار دلش نمیخواست موضوع به این واضحی را توضیح دهد. "این ساعت انقدر عقربه اش تنبله که ده دقیقه اش یک ساعت و بیشتر طول میکشه" .. انگار گفته باشد "تابستان هوا گرم است." تا این حد این موضوع عادی به نظر میرسید.
ولی برای ساعت مثل این بود که بشنود "من یک آدم فضاییم و یک نهنگ خانگی دارم. گشنمه.. شهاب سنگ میخوری؟"
پرسید که آیا ساعتهای دیگری هم هستند؟ پسرک گفت بله. ساعتهایی که وقتی پدرش بیرون میرود و قول میدهد ساعت نه برگردد تا وقت شام کنارشان باشد، دستش میکند. آن وقتها ساعت مچی پدرش سر نه میماند تا لجبازی کند. ولی ساعت تووی خانه چون ترسوست تا دوازده میرود و گاهی اوقات با بی شرمی تا صبح هم پیش میرود. انگار واقعا بلد نیست دروغ بگوید.
ساعت احساس شرمندگی کرد. چرا که یک ساعت معمولی بیش نبود. پنج دقیقه را همان پنج دقیقه میرفت. نه کمتر نه بیشتر.
پسر تلفن همراهش را برداشت و آهنگی گذاشت. با ریتم تند. با دستش روی پایش ضرب گرفت. نمیدانست مادرش ممکن است وسط جلسه کاری اش ساعتش را با ساعت "ده دقیقه یعنی دوساعت و بیشتر" عوض کند یا نه.
این وسط .. یک ساعت معمولی دلش از معمولی بودنش گرفته بود.

| سما سعیدی نیا |
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
.
من نه شاعرم نه نویسنده . نه می‌شوم . شاعرها و نویسنده‌ها از همه‌چیز می‌نویسند . از همه‌چیز می‌نویسند و از نوشتن‌شان نان می‌خورند . من امّا فقط از تو می‌نویسم . فقط از تو می‌نویسم و با نوشتن‌ام خون دل می‌خورم .

{ فرشید فرهادی }

باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان