مغز عزیز، طرف منی یا اون بنده‌ی خدا؟

چرا توی خواب دستت رو گرفتم. چرا گذاشتی دستت رو بگیرم. چرا مهربون بودی. من حتی توی واقعیت، مهربونیت رو ندیدم‌. چرا چیزی رو می‌بینم که قرار نیست واقعیت داشته باشه؟ این مغز لعنتیم داره چکار می‌کنه با من‌؟ می‌خواد دلتنگیم رو کم کنه؟ می‌خواد چی رو نشونم بده دقیقا؟ دهنم از صبح صاف شده از بس بهت فکر کردم‌. ولی گریه‌م نگرفت‌‌. میشه بهش گفت پیشرفت؟ کاش بشه گفت، چون سخت بود. سخت هست‌. و می‌دونم آسون‌تر هم نمیشه از این به بعد.
من رو عادت نده به فکرت. من زود عادت می‌کنم. سختم میشه دل کندن برای هزار و سیصد و هفتمین بار.
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

ولی تو بخواه، شاید شد.

داشتم به این فکر می‌کردم که چرا حتی تصادفی هم همدیگه رو ندیدم این همه وقت .. و بنظرم اومد، ما دوتا مثل دو تیکه سنگ تووی فضاییم که برخوردمون به چیزی بیشتر از اراده‌ی من یا حتی تو، نیاز داره.
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

ولی من فکر می‌کردم دیگه تموم شده ..

ولی من هنوز درگیر اینم که وقتی خوابت رو می‌بینم، تو دلت برای من تنگ‌ شده یا ناخودآگاهم هنوز دوستت داره؟
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

رسیدم به یه همچین حالی.

یجا خوندم:
I don't love you anymore
But you're fun to write about
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

valla

اونجا که ادل میگه Never mind, I'll find someone like you باید بری بزنی روی شونه اش، تو رو نشونش بدی .. که البته نیستی اون موقع .. کِی بودی که اون موقع باشی .. پس، عکس تو رو باید نشونش داد و گفت "خدایی مثلش کجا پیدا میشه؟" و دیگه به این فکر نکنی که ادل فارسی نمی فهمه. مشکل خودشه اون.
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

خوابم هم نمی‌بره و فردا باید ۱۰ ساعت توی راه باشم.

"دیدی وقتی برای به سرانجام رسوندن یه کار خیلی به خودت سخت می‌گیری و بالاخره اون کار تموم میشه، انگار عصبانیت وجودت رو می‌گیره از اون همه زجری که کشیدی؟ نمی‌دونم .. توقع داشتی مثلا تموم نشه؟ اون عصبانیتت واسه چیه؟ خودمم نمی‌دونم ولی .. الان .. حالا که تنهاییم از نظر بقیه به سر اومده، به خودم اجازه دادم بشکنم. شکستم و دارم عین سگ به خودم می‌پیچم از یه حسِ مرموزی که حتی نمی‌دونم اسمش رو چی باید گذاشت ولی میدونم قسمت اعظمش خشمه و بخدا نمی‌دونم‌ چه مرگمه."
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

من هنوزم دارم راجع بهت می‌نویسم، حواست باشه.

امروز داشتم می‌گفتم چقدر دلم می‌خواست با فلانی دوست عادی باشم ولی نشد و این صحبت‌ها .. گفت فلانی آدم درستیه، خودت در صحبت رو باز کنی می‌فهمی.

درِ صحبت رو باز کنم؟ مگه کلید داره؟ مگه میشه بازش کرد؟ مگه اصلا قفل داره؟ تا الان فکر می‌کردم یک طرفه باز میشه که. یعنی برای من اینجوریه. یا تو در رو باز می‌کنی .. یا این در برای همیشه بسته می‌مونه. واسه همین سخته ارتباط برقرار کردن با من. واسه همین جمله‌هایی که بین من و تو گفته شد هیچوقت در حد یه مکالمه عادی بین دو نفر توی صف نونوایی هم طولانی نبوده. واسه همین نمی‌شناسی من رو. واسه همین توی ذهنم‌ شناختمت؛ با چیزهایی که خودم می‌خواستم نه اینکه تو واقعا همچین آدمی باشی.

+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

"بیخیالش" هم می‌تونه باشه حتی.

اگه یکی در اتاقم رو باز کنه، نگاه کنه به صورتم که از نور صفحه‌ی گوشیم روشن شده و بهم بگه "حال امروزت رو توی یه جمله توصیف کن" .. جوابم می‌تونه "حال امروزم _ هیچی اصلا ولش کن _ بود".
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

حالا که عصبانی نیستم، خالی ام.

روی تخت دراز کشیدم و جای پاهایم را زیر پتو محکم کردم. حواسم بود زیاد متکا را بالا نبرم که به میله ی بالای سرم بخورد. یا پاهای بلندم زیاد از حد صاف نشوند که به میله ای که یکی از چهارچوبِ تختِ دوطبقه بود، بخورد. خدا میداند طی این سالها چقدر کثیف شده. بدیِ خوابگاه همین است. میخوابی جایی که نمیدانی قبلش چه کسی خوابیده بوده، یک سال پیش یا حتی یک روز قبل از این که برسی. چیزی توجهم را جلب نمی کند دیگر. ایسنتا را زیر و رو می کنم. اکسپلور انقدر خسته کننده است که دوست دارم بدانم زیرِ سرِ کدام یک از آنهایی ست که تازه فالو کرده ام و اینقدر افتضاح است. سلیقه ی گندی دارد و تمامش پر شده از "اگه حاضری واسه ی مامانت بمیری، پست رو لایک کن". سه هزار لایک. بقیه چی؟ شماها نمی خواهید؟ این چه سوال مریض گونه و احمقانه ای است و چه احمقهایی که نظر دادند و لایک کردند و .. معلوم است که می میرم. هرکس هم نخواهد بمیرد، به خودش مربوط است. بعضی ها لیاقت فرزند بودن ندارند. بعضی ها لیاقت مادر بودن.

به این فکر می کنم که خداراشکر از وقتی رسیده ام، آن احساس خشم سراغم نیامده .. که انگار مویش را آتش زده باشند. جوری از نوک پاهایم به سمت سرم می دود که باورنکردنی ست. واقعا باورم نمیشود! طوری در عرض یک ثانیه .. یا کمتر؟ بیشتر؟ نمی دانم کرنومتر نداشتم .. جوری تمام وجودم را خشم گرفت که فقط سعی کردم بخوابم. و می دانی چه؟ اثر می کند. این روزها آنقدر خسته می شوم که حتی عصبانیت را هم از پا در می آورد.

همه چیز خوب است و قطره ای اشک از چشمم می چکد. نمی دانم حتی به چه چیزی فکر کردم که گردیِ چشمم پر شد از آب. تااین حد دم دستی شده اشک؟ ابهتت را از دست داده ای که. حالا سر چه اشک می ریزیم دخترِ خر؟ نمی دانم. به ولله اگر بدانم. خب، بیا سر در بیاوریم. امروز کسی چیزی گفت؟ نه. کسی کاری کرد؟ نه. باتوجه به شخصیتِ گهِ کمال گرایت، پیش آمد نتوانی کاری را به طور بی نقصی انجام بدهی؟ نه. ناهار بد بود؟ نه. شام؟ نه. هوا سرد بود؟ نه. ورزشت سنگین بود؟ آره ولی چه بهتر حتی.

خب .. کسی سالها پیش چیزی گفته؟ آره. کسی سالها پیش چیزی نگفته؟ آره. چیزی سالها پیش اتفاق افتاده؟ آره. چیزی که باید، سالها پیش اتفاق نیفتاده؟ آره. دوستت نداشت؟ نمی دانم، هیچوقت نفهمیدم ولی احتمال قوی .. نه. مگر نگذشته؟ چرا. پس چرا؟ نمی دانم.

پای راستم را از زیر پتو در می آورم و سعی میکنم به دیوارِ سمت چپ نخورد. بخوابیم. دردها کم رنگ می شوند روزی. تمام چیزهایی که هنوز بابتش اشک می ریزم هم قرار بود روزی دردشان کمتر شود ولی.

+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

And I've moved further than I thought I could / But I missed you more than I thought I would

عاشق بازیگری بود. رفت تجربی. کلی تمرین می‌کرد خودش با خودش. یه روز برگشت بهم گفت "می‌دونی بنظرم اینکه آدم خودش اشکش دربیاد سر صحنه خیلی بهتره تا الکی باشه، تو می‌تونی همین الان گریه کنی؟"
همین الان؟ نگاهش کردم. فکر کردم. "دوستم نداره". اولین قطره چکید. از روی میز تحریرم پرید پایین گفت "دمت گرم به دقیقه نکشید. چجوری؟! کاش منم بتونم".
کاش نفهمی چجوری. کاش هیچوقت نتونی.
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید
.
من نه شاعرم نه نویسنده . نه می‌شوم . شاعرها و نویسنده‌ها از همه‌چیز می‌نویسند . از همه‌چیز می‌نویسند و از نوشتن‌شان نان می‌خورند . من امّا فقط از تو می‌نویسم . فقط از تو می‌نویسم و با نوشتن‌ام خون دل می‌خورم .

{ فرشید فرهادی }


atata.s@yahoo.com
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان