تقدیر خودم را به غمت دوخته ام *

یا آن موقع که شماره‌ات را فهمیدم‌. لعنتی. جوری عددها را محکم تووی ذهنم نگه داشته بودم که مغزم درد گرفت. "الان یادم میره .. الان یادم میره". نرفت. نوشتمش و به راهِ ارتباطیِ غیرممکنی که برایم کشف شده بود نگاه می‌کردم‌.

در مخاطبینم ذخیره‌ات کنم؟ ریسک‌اش زیاد است. من و مامان اعتقاد داریم تلفن همراه آنقدرها هم شخصی نیست. اگر هم هست، چیزی برای پنهان کردن نیست.

تصمیم گرفتم جوری جایی ثبت‌اش کنم که فقط خودم بفهمم. رفتم سراغ دفترچه خاطراتم. یادم نیست دقیقا چه نوشتم ولی باید چیزی مثل این باشد که "صفر درصد امید دارم به آینده. نه روز دیگر جواب کنکور می‌آید. یک روز بعدش فلان کار را می‌کنم و ..." شماره‌ات خلق شد. عددِ اولِ هر جمله.

و روزی که خودم را خیال بیرون کشیدم و از تویی که از همه جا بی‌خبر بودی، عصبانی شدم؛ خط خطی کردم تمام آن عددها را و فقط می‌دانم صفر داشت و نه و یک.


* لیلا هنگروانی

+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

*I found love where it wasn't supposed to be ... Right in front of me

نفهمیدی. چرا هیچوقت نمی‌فهمیدی؟ چقدر تووی دنیای خودت غرق بودی؟ ۲ متر؟ ۳ متر؟ یا چقدر از دنیای من دور بودی؟ از اینجا تا زحل؟

آن روز که نشسته بودی و جوجه‌های روی منقل را باد می‌زدی، فرصت را در هوا چنگ زدم و دوربین به دست نزدیکت شدم. کسی کنارت نشست و جفتتان بادبزن‌هایتان را گرفتید بالا. تو در کادر بودی. منقلِ پر از پر و بالت. آن آدمِ نه چندان مهمِ کنارت و چندتا درخت. تو به دوربین نگاه می‌کردی. من به تو. تا به حال بااین دقت و با دلیلِ محکم در جمع به صورتت زل نزده بودم. گفتی "گرفتی؟" گفتم "نه بد شد، یکی دیگه" و پنج ثانیه دیگر هم به صورتت نگاه کردم.


*I found - Amber Run

+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

آدمها، مالِ ما نیستند.

آبیِ چشمانت که زیر خاک رفت؛ آن چنان عزیز شمردنش که صدای موج را از کنار جایی که آرمیده بودی، می شنیدم.


مایا ❤

+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

کاش یک ماه پیش بهم‌ می‌گفتی ..

فراموش کرده بودم چه حسی داره. یک سال بود دست از سرم برداشته بود و حالا بوووووم. آوار شد روی سرم‌. توی بدترین موقع. نه .. راستش توی "یکی" از بدترین مواقعی که میشد پیش بیاد.
این چندوقت فکر می‌کردم پذیرفتنِ "ارثی بودن" بعضی چیزها خیلی راحت‌تر از قبول کردن اینه که زندگی، توی بیست سالگی تو رو به فنا داده.
ولی مامان زیر بار نمیره. نمی‌دونم چرا فکر می‌کنه بار منفیِ "ارثی بودن" از "بخاطر وضعیت عصبی" بودن بیشتره.
این چندوقت جوری فکر و خیال تلنبار شده روی هم که نمی‌دونم باهاش چکار کنم. مثل مواقعی که چندتا چیز رو توی یخچال ‌می‌چپونی روی هم و سریع در رو می‌بندی به خیالِ اینکه قراره مشکلِ نفر بعدی باشه، نه تو. تو باخیال راحت میری می‌شینی روی مبل و همه‌ی اون‌ها میشه مشکل بیچاره‌ای که میره سمت در یخچال. ولی یهو می‌بینی نفر بعد خودتی. خودت زودتر از همه در رو باز کردی. یا بدتر .. بجز تو کسی نیست که در رو باز کنه. مثل وقتی که کار رو میندازی واسه‌ی فردا و فردا میرسه.
حالا من در یخچال رو باز کردم و کف اتاق شده پر از گند و کثافت. یکم‌ش پاشید روی پاچه‌ی شلوارم‌. از این لکه‌ها که با بدختی پاک میشه و تا چندماه باید مواظب باشی هرجا که میری پا رو پا نندازی که معلوم نشه.
چندماه طول می‌کشه. لعنت به من.
وقتی به شادیِ چندساعت پیشم فکر می‌کنم حماقتم بدجوری توی ذوقم میزنه، طوری که حتی یکم خوشحالم بجز من کسی متوجه اوج حماقتم نشده. چون خجالت‌آوره. چون بعد از مدتها داشتم لذت می‌بردم. داشتم از لحظه استفاده می‌کردم. نگرانِ یک ساعت بعد نبودم. چون می‌دونستم یک ساعت بعد هم قراره همینطوری بمونه. نگرانِ تموم شدنِ لحظه‌ای که بود، بودم و مهم نبود. مهم همون ثانیه بود. همون حس آرامش. حسِ "بالاخره اوضاع یکم آروم شد. حسِ "بالاخره خیالم یکم راحت شد. بالاخره حالت تهوعم افتاد. بالاخره نفس تنگیم قطع شد. بالاخره می‌تونم بدون نگرانی راه برم. بالاخره چیزی نیست بابتش نگران باشم."
ولی واقعیت، حرومزاده‌تر از این حرفهاست‌.
ببین .. طوری توی یک ربع حالم عوض شد که نمی‌تونم نت گوشیم‌ رو روشن کنم و جوابِ آدمهایی رو بدم که توی حالِ خوبم باهاشون حرف رو شروع کردم و حالا با انرژی مثبت جوابم‌رو دادن و من حتی انقدر حوصله ندارم که چت رو باز کنم. که باید مسئولیت حرفهام رو به عهده بگیرم ولی نمی‌تونم چون من آدمِ ۲۳:۱۱ نیستم.
درک می‌کنن یعنی؟
"ببخشید، ولی در عرض این حدودا یک ساعت، خیلی چیزها عوض شد؛ اشکال نداه فردا جوابت رو بدم؟ لااقل می‌تونم فردا تظاهر کنم. الان از ۱۲ شب گذشته و تو هم می‌دونی که بعد از ۱۲ شب، نمیشه تظاهر کرد."
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

دیگه حتی نمی‌دونم کدوم خاطره واقعیه.

انقدر از کوچکترین رفتارهات حرف زدم و صدبار تعریف کردم، که اگه الان بخوام بهشون فکر کنم یادم نمیاد کارهات رو .‌. فقط تعریفهای خودم یادم میاد.
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

این غم‌انگیزترین حالتِ غمگین شدن است.

من خیلی فکر می‌کنم. آنقدر فکر کرده‌ام توی این چندسالی که توانایی‌اش را داشته ام که فهمیده‌ام به درد این دنیا نمی‌خورم. مثل تمام حرفهای دیگرم، باید تاکید کنم که حرف مفت نمی‌زنم .. واقعا به درد این دنیا نمی‌خورم‌. در خیلی از کارها از دیگران بهترم و همیشه تمام تلاشم را کرده‌ام و فلان و بهمان ولی شاید همین سند محکمی باشد برای اینکه من برای این جهان زاده نشده‌ام. می‌توانم با میلیون‌ها دلیلِ خیلی ریز و بی‌اهمیت، متقاعدتان کنم ولی از حوصله‌ی امروزم خارج است. روزهایی که یادم می‌افتد چقدر برای زندگی کردن، بَدم .. حوصله‌ام کم می‌شود. انگشتت به دستم بخورد اشکم راه می‌گیرد و همه هاج و واج می‌مانند که مگر چه شده؟ کسی چیزی گفته؟ با کسی بحثت شده؟ نه .. فقط من واقعا به دردِ زندگی کردن نمی‌خورم. 

داشتم از این می‌گفتم که خیلی فکر می‌کنم .. آنقدر زیاد که می‌توانی اصطلاحِ انگلیسی‌اش‌ را برایم بکار ببری .. overthinking دارم. باکلاس است. ولی دهنم را صاف کرده‌. آنقدر در بطن همه چیز فرو می‌روم و تمام جوانب را می‌سنجم که دست آخر فهمیدم تو دوستم نداری. اگر کمی گیج‌تر و بی‌خیال‌تر سپری می‌کردم شاید هیچوقت نمی‌فهمیدم ولی من اینطور آدمی نیستم متاسفانه. من از خودت بهتر می‌دانم چرا آن کار را نکردی یا چرا فلان حرف را زدی.

می‌گوید آدمهایی مثل من، روانشناس‌های خوبی می‌شوند چون می‌توانند بفهمند طرف تا کجاها را توی ذهنش رفته و من حتما دارم آن مسیر را برمی‌گردم. نمی‌دانم حرفش تا چه حد درست است و اصلا جای مناسبی برای گفتنش بود یا نه. ولی گفتم دیگر.

دیشب بااینکه می‌دانستم کار عبثی‌ست ولی باز هم از خدا می‌پرسیدم "من که به دردِ این دنیایت نمی‌خوردم .. این همه چیز را بلد نیستم و نمی‌فهمم و حساسم و خودم و بقیه را جان به سر کرده‌ام و وسواس فکری دارم و هزار کوفت دیگر، چرا مرا آفریدی؟" لحظه‌ای صدایی آمد .. شاخکهایم تیز شد برای شنیدن جواب یا حتی یک نشانه مثل افتادن یک کتاب. ولی این مامان بود که داشت به اتاقم نزدیک میشد. شاید او جواب این سوال را بداند. شاید .. قطعا نه.

+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

حالا که تمام شده، راحت‌تر می‌توانم درباره‌اش حرف بزنم.

قبلا وبلاگ داشتی. از آن وبلاگ‌های بلاگفا که قالب‌شان طرحِ ساعت و قهوه و اینجور چیزها بود. وقتی آدرسش را سرچ کردی و روی مانیتور کامپیوترت نشانم دادی، حفظ کردنِ آدرسش بیشتر از چیزی که باید، انرژی‌ام را گرفت؛ همزمان باید حفظش می‌کردم و طوری نشان میدادم که "چیز خاصی هم نیست حالا". سخت بود بخاطر سپردنش، آن هم با وجود تو که روی صندلیِ گردانِ بغلم دستم نشسته بودی و حرف میزدی و خودت را به رخ می‌کشیدی. ولی این روزها هرچقدر فکر میکنم - که زیاد هم فکر نمی‌کنم - یادم نمی‌آید اسمش چه بود. ولی خاطرم می‌آید چندباری خواستم برایت کامنت بگذارم ولی همیشه محتاط بوده‌ام .. از همان اول تاالان. "اگر بفهمی چه؟ اگر بفهمند چه؟ اگر پیش خودت پوزخند بزنی و بنظرت احمق بیایم چه؟"

آیدی تلگرامت را ولی یادم مانده. باورت بشود یا نه، خیلی وقت بود سر نزده بودم. تا همچین چند روز پیش که یادم آمد "من روزی دوستش داشتم! چقدر دور بنظر می‌رسد آن زمان" و .. آره دیگر .. خوش عکس نیستی. همین.

+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

من با غمِ تو از خود تو آشناترم *

فکر کنم گریه نکردن برای آدمها یا موضوع‌هایی که قبلا بی‌درنگ برایشان اشک می‌ریختی یعنی اهمیت خودشان را از دست داده‌اند ولی .. ممکن است چیزی به عنوانِ "دلبستگی به غم" وجود داشته باشد؟ به یک نوع خاصی از درد عادت کرده باشی و منتظرِ گرمی اشک روی‌ گونه‌هایت باشی ولی چیزی نصیبت نشود. دلتنگ خودت نیستم، باور کن .. دلتنگِ غمِ نداشتنت هستم وقتی که نبودنت اهمیت داشت.


* اصغر معاذی

+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

اگر چایی می‌خوردی، الان این وضعم نبود.

عادت‌هایت را یادم نیست. چند روز پیش داشتم فکر می‌کردم که قبلا وقتی حرف می‌زدی دستت را چه حالتی می‌کردی و .. یادم نبود! برایت عجیب نیست؟
صورتت را یادم نیست چه برسد به صدایت. مگر دوستت نداشتم؟ مگر برایت گریه نکرده بودم؟ چقدر باید دوست نداشتنِ من توسط تو طول می‌کشید تا بالاخره دست بکشم؟ از وقتی رفتی؟ از وقتی می‌شنیدم خوبی و روزگار می‌گذرانی و سختت نیست؟ از وقتی شبها با فکرت خوابم نمی‌برد و از یک جایی به بعد امید دوباره دیدنت را از دست داده بودم؟
ولی آن روز که آمدی و بعد از چندسال، با فاصله‌ی دو متری از من نشستی و بعد از رفتنت حتی یکی از رفتارهایت را یادم نمانده بود فهمیدم که تمام شده. شاید ندا و رویا بگویند هنوز دوستت دارم .. ولی آنها چه می‌دانند. منم که بدون عشق مانده‌ام. منم که ظهر خوابت را دیدم و هوای دیدنت به سرم نزد و هنوز آرامش می‌گیرم از تویی که شبیه چندسال پیشت هستی تووی خیالم .. نه این پسرِ وراجِ خودپسندی که چندوقت پیش در دومتری‌ام نشسته بود و چایی‌اش را طوری مخفیانه خورد که فرصت نکردم صورتش را ببینم. که صورتِ بی‌صاحبت در ذهنم، جزئیات ندارد و بخاطرش نمی‌بخشمت. فقط باید چایی‌ات را آرام می‌خوردی. این یکی را مدیونِ من بودی .. نگو نه.

+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

ببین غمِ تو رسیده به جانم .. بگو چه کنم.

خیلی بد سرماخورده‌ام. صبح مامانی زنگ زده بود و می‌گفت شاید کرونا باشد. نیست. سرما خورده‌ام. حالم خوش نیست. چرا انتظار دارم خبر حالِ ناخوش‌ام به گوشت برسد؟ مگر تابحال خبر سرما خوردنت به گوش من رسیده؟
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید
.
من نه شاعرم نه نویسنده . نه می‌شوم . شاعرها و نویسنده‌ها از همه‌چیز می‌نویسند . از همه‌چیز می‌نویسند و از نوشتن‌شان نان می‌خورند . من امّا فقط از تو می‌نویسم . فقط از تو می‌نویسم و با نوشتن‌ام خون دل می‌خورم .

{ فرشید فرهادی }


atata.s@yahoo.com
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان