نه بی تو سکوت .. نه بی تو سخن

چند وقت است ندیدمت؟ چند مدت است هم کلام نشده‌ایم؟ نمی‌خواهم بگویم ده ماه یا بیست هفته یا .. نمی‌خواهم عدد بگذارم. چون انگار با گفتنِ تعداد روز، بقیه حس می‌کنند متوجه شده‌اند چقدر نداشتمت .. درصورتیکه هیچکس نمی‌فهمد چقدر گذشته است.
موهایت بلندتر شده؟ کوتاهشان کرده‌ای؟ سایز پیرهنت همان است؟ چاق شده‌ای؟ لاغر؟ نمی‌دانم. این ندانستن دارد لهم می‌کند.
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

سیبش را گاز می‌زند.

آدمها تنهاتر از آن هستند که بپذیرند تنهااند.
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

شارژ لپ‌تاپ هم فقط سی درصد است.

ویل‌گراهام در به در دنبال هانیبال می‌گردد و من ولی ذهنم جای دیگری‌ست. گوش‌هایم آماده باش مانده‌اند برای شنیدن صدای افتادن تیر آهن‌هایی که در سقف کاغذی مانده. تا بدوم و دستم را زیرش بگیرم و کاری از دستم برنیاید.
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

یک دور چرخیدیم به دور خورشید. خب.

درد دل گفتن هم دیگر دردی دوا نمی‌کند. غم را نمی‌شود تقسیم کرد. غم را باید قورت داد. باید گیر کند تووی گلو. باید هی تا حلقت بیاید و هی برود پایین. باید خودش را نشانت بدهد. باید انگشتش را گوشه‌ی چشمت فشار بدهد که همیشه یک قطره اشکِ آماده را داشته باشی .. فقط یک قطره. نه بیشتر که مبادا آرام شوی. درد دل گفتن کار بیهوده‌ای‌ست. تو با بغضی که گلویت را درد آورده حرف می‌زنی و سعی می‌کنی صدایت نلرزد .. او می‌گوید اهمیت نده و سال نو را تبریک می‌گویی و می‌رود پیش شلوغی نه چندان بزرگ، ولی آرامش‌بخشی که صدایش می‌زد.
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

شاعر چیزی نسروده واسه‌ی حال ما؟

کاری کرده خودم را مقصر ناراحتی تو بدانم. تو هر بار می‌گویی اینطور نیست. ولی دلم آرام نمی‌گیرد.
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

آسمان هم که ابری‌ست.

حق بده .. و پسش نگیر بعد از اینکه در خلوت با خودت فکر کردی. حق بده که گاهی دیگر نمی‌کشم که همه‌چیز تقصیر من باشد. دور و بری‌هایم می‌گویند درک کن، خسته است .. و من دلم می‌گیرد که کسی مرا درک نمی‌کند.
بی‌انصافی کردم. درک می‌کنند ولی به اندازه نصف روز. بعد از آن حقی دیگر برای دلخور ماندن ندارم و اگر گربه‌ی گوش بریده‌ی محل روی سقف پارکینگ لم ندهد هم بخاطر اخم و تخمِ من بوده.
گاهی دلم می‌گیرد از این همه بد بودن خودم. سینه‌ام سنگین می‌شود. می‌گویم خاک برسرم که انقدر دنیا را به کامشان تلخ کرده‌ام. به خودم فحش می‌دهم که مرض و درد و بلا می‌گیری اگر لبت به لبخند باز شود؟ و وسط خودخوری‌هایم صدای هق‌هق‌اش را می‌شنوم.
خسته شدم که بگویم تقصیر من بود. می‌گویند خودخواهی. خودت را دوست داری. یک عمر خودم را دوست نداشتم این شد .. می‌خواهم چند صباحی خودم را دوست داشته باشم ببینم فرقی می‌کند یا نه.
راستش را بخواهی، نمی‌توانم اسمش را دوست داشتن خودم بگذارم. فقط به مرحله‌ای رسیده‌ام که دلم به حال روحم سوخته. خوابهای درهم و پر از جیغِ هرشب، نشانه‌ای بود برای اینکه باید دریابمش. روحِ مریض شاید به اندازه‌ی دندان درد، حواست را نگیرد ولی بعد مدتی می‌شوی مثل مرده. نمی‌خواهم بشوم مثل مرده.
می‌گفت دیگر حق نداری آن چند نفر را ببینی که بخاطرشان اینطور اوقات ما را تلخ کرده‌ای. جوابی ندادم. باشد. نمی‌بینم. منی را که دیوانه‌ی تنهایی‌ام و می‌توانم با ساعتها پیاده رفتن و آهنگ گوش کردن روزم را بگذرانم با محروم کردنم از دیدن بقیه، نترسان.
منی را که نصف زندگی‌ام در خیال سپری شد و هر موقعیتی را که باب میلم نبوده، شب قبل از خواب دوباره در ذهنم آنطور که می‌خواستم بازسازی‌اش کرده‌ام، از گوشه گیر شدن نترسان.
منی را که به آدمها اجازه‌ی نزدیک شدن نمی‌دهم و اگر نزدیک شدند، اجازه نمی‌دهم بروند را با اینکه قرار است تا آخر عمرم تنها بمانم، نترسان.
تمام مدتی که می‌گفتی و من ساکت بودم، تنها حسم دلشوره بود. نه خشمگین بودم نه حتی غمگین. فقط دلم شور می‌زد از تن صدایت. می‌دانستی. خودت هم فوبیایش را داشتی ولی سلاحت بود.
حالا نشسته‌ام و می‌نویسم و شست دستم درد می‌گیرد و باید مچ‌بندم را از اتاقی که درونش هستی بردارم و دلم نمی‌خواهد پا درونش بگذارم.
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

خسته از آنچه که بود و بخدا هیچ نبود.

در آغوش که میگیرمت، سر شمشیرت بیشتر داخل بدنم فرو میرود. بدنم را مماسِ تنت میکنم؛ سر شمشیرت از ستون فقراتم بیرون میزند ولی .. چه آرامشی دارم در آغوشت.

+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

فقط ببین چندبار دلم را شکسته‌ای.

می‌خواهم از اتاق بیرون بیایم و سلامت کنم. بگویم این دنیا آنقدر کوتاه است که ارزش دلخور ماندن را ندارد. می‌خواهم باور کن. ولی درد کنار چشمم نمی‌گذارد و اگر بخواهم لبخندت بزنم، کنار چشمم می‌سوزد.
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

اتاقِ سردِ کنار نورگیر.

هوای اتاق سرد است. موتورِ یخچالِ پارسِ سفیدِ گوشه ی اتاق صدای بلندی میدهد و از جا میپرم و گوشه ی چشمم، بدجور می سوزد از دیروز.

+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید

از آتش جهنم هم می‌شود به تو پناه آورد رفیق.

دستم را گرفتی و گفتی "خودت را مقایسه کن با بقیه، خیلی آدمها خیلی چیزها را ندارند و تو داری‌."
گاهی حواسم از حرفهایت پرت می‌شد و خیره می‌شدم به صدایت. به چشم‌هایت که از اشک پر و خالی می‌شد. بعد فکر می‌کردم به آدمهای بیرون کافه. راست می‌گفتی، خیلی‌ها خیلی چیزها را ندارند .. خیلی ها تو را ندارند.
+ نوشته شده در ساعت توسط خانوم سه حرفی | نظر بدهید
.
من نه شاعرم نه نویسنده . نه می‌شوم . شاعرها و نویسنده‌ها از همه‌چیز می‌نویسند . از همه‌چیز می‌نویسند و از نوشتن‌شان نان می‌خورند . من امّا فقط از تو می‌نویسم . فقط از تو می‌نویسم و با نوشتن‌ام خون دل می‌خورم .

{ فرشید فرهادی }


atata.s@yahoo.com
باز نویسی قالب : عرفــ ــان | دریافت کدهای این قالب : HTML | CSS قدرت گرفته از بیان